
آلوین (هاجیك) ツ
۲۹
دلدوختن به وعده معشوق بیوفا
جز آرزوی خام و خیال محال نیست
آلوین (هاجیك) ツ
۲۵
تا کی سخن معرفت انشا کردن؟
Juror #8
۱۳
هیچکس چون خود نمیداند گناه خویش را
Juror #8
۱۱
هر لحظه دلم را شکند یاد جدایی
ای وای بر آن شیشه که سیلیخور سنگ است
Juror #8
۹
شاید از آشفتگیهای دلم یادش دهد
ای صبا آشفتهتر کن زلف محبوب مرا
Fatemeh Abdi ☁️
۹
ذوق طرب کجا دل غمگین من کجا
لذت ز باده نیست لب خون مکیده را
Fatemeh Abdi ☁️
۹
آسودگی به شربت مرگم علاج کرد
دشمن طبیب گشت درین خستگی مرا
Fatemeh Abdi ☁️
۹
به میپرست مزن طعنه زآنکه کمتر نیست
ز میپرستی او خویشتنپرستی ما
Juror #8
۸
چنان افسرده خواهد روزگارم
که پنداری مرا در جسم جان نیست
Juror #8
۸
گر بود صد کوه از آهن، کجا تاب آورد
آنچه بر من دوش از هجران او تنها گذشت
Fatemeh Abdi ☁️
۸
به کمند سر زلف تو گرفتار مباد
آنکه خواهد کند از قید تو آزاد مرا
Fatemeh Abdi ☁️
۸
بر من زمانه منت بال هما نهد
افتد به سر چو سایه بال مگس مرا
Fatemeh Abdi ☁️
۸
ای عندلیب نیست مرا بر تو حسرتی
گلشن ترا مبارک و کنج قفس مرا
Juror #8
۷
در سایه دیوار خودم خفته غمی نیست
گر بر سر من سایه نیفتاد هما را
Ali
۶
جرم می خوردن ما نیست کم از طاعت کس
کار صد توبه کند گریه مستانه ما
Juror #8
۶
همچو خوابآلوده از کاروان افتاده دور
در تماشایش نظر گم کرده راه خویش را
Juror #8
۵
ترسم ز نازکی شکند شیشه دلم
در بر کش ای نسیم به آهستگی مرا
Juror #8
۴
بیش ازین تاب صبوری نیست ایوب مرا
Juror #8
۴
نکنی اگر نوازش مشکن دل گدا را
Juror #8
۴
لب تو تازه کند روح صد مسیحا را
Juror #8
۴
بود بر اهل محبت حرام آسایش
Juror #8
۳
جلوه صبح است شامم را به یاد روی دوست
آسمان را بر شب من منت مهتاب نیست
Juror #8
۳
هرچه با زلف تو میماند دل از کف میبرد
روز عمرم در تمنای شب یلدا گذشت
Juror #8
۳
ز بس که دل به تو مشغول بود قدسی را
گذشت عمر و ندانست شادی و غم را
Juror #8
۳
ز خون دیده مشو دامن مرا زاهد
که قید عشق بتان قید پارسایی نیست
Juror #8
۳
آهنگ محبت نبود ساز فلک را
Ali
۲
دلبستگی نماند به وارستگی مرا
وارستگی مباد ز دلبستگی مرا
آسودگی به شربت مرگم علاج کرد
دشمن طبیب گشت درین خستگی مرا
Juror #8
۲
جهان چون بود و نابودش مساویست
چرا گوید کسی کاین هست و آن نیست
Juror #8
۲
آن سیهروز فراقم که قضا صبح ازل
روز من دید و سواد شب یلدا برداشت
Juror #8
۲
چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوخت
که هر نفس که کشیدم ز سینه، عالم سوخت
ز جور چرخ، دلم در میان بخت سیاه
چو جان اهل مصیبت به شام ماتم سوخت
تبسمِ که نمکپاش ریش دلها شد؟
که داغهای دلم در میان مرهم سوخت