جملات زیبا از متن کتاب انوری | طاقچه
تصویر جلد کتاب انوری
off

کتاب انوری

۵.۰(از ۷ امتیاز)
نوع کتاب
نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را نه عقل به کام دل رساند ما را چون یار ز پیش می‌براند ما را کو مرگ که زین باز رهاند ما را
moha.mmad1113333333
۹
روز را رایگان ز دست مده نیست امکان آنکه باز رسد دست این روزهای کوتاهست که بدان دولت دراز رسد
Ali
۷
در همه عالم وفاداری کجاست غم به خروارست غمخواری کجاست
احمد
۶
حسن را از وفا چه آزارست
جیمی جیم
۴
نصیحت‌گو مرا گوید که برکن دل ز عشق او نمی‌داند که عشق او رگی با جان من دارد
kazhal
۴
همچو معنی که در بیان باشد در جهانی و از جهانی بیش
Ali
۳
خاطری چون آتشم هست و زبانی همچو آب فکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بی‌خلل ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل
Ali
۲
مرا دانی که بی‌تو حال چونست به هر مژگان هزاران قطره خونست
moonlight
۱
ره بیرون شد از عشقت ندانم
kazhal
۱
در کف خشم و شهوت و خور و خواب این چنین عاجز و زبون که تویی خویشتن آدمی همی شمری برو ای خر فراخ کون که تویی
zarrin
۱
با خیال روی معشوق ای عجب جام زهرآلود حلوایی خوشست
zarrin
۱
از سخنهای عذب شکر طعم در دهان زمانه نوش منم لیکن از رد سمع مستمعان با زبانی چنین خموش منم در زوایای رستهٔ معنی مفلس کیمیا فروش منم
Ali
۰
سفر مربی مردست و آستانهٔ جاه سفر خزانهٔ مالست و اوستاد هنر به شهر خویش درون بی‌خطر بود مردم به کان خویش درون بی‌بها بود گوهر درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر به جرم خاک و فلک در نگاه باید کرد که این کجاست ز آرام و آن کجا ز سفر ز دست فتنهٔ این اختران بی‌معنی ز دام عشوهٔ این روزگار دون‌پرور همی به خدمت آن صدر روزگار شوم که روزگار ازو یافتست قدر و خطر
Ali
۰
چه گویم مرا با غم تو خوشست که جز غم ندارم ز تو یادگار
kazhal
۰
چنان شبی به درازی که گفتی هردم سپهر باز نزاید همی شبی دیگر
s.valizadeh
۰
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا
zarrin
۰
ز باغ وصل تو گل کی توان چید که آنجا گفتگوی از بهر خارست ولی در پای تو گشتم بدان بوی که عهدت همچو عشقم پایدارست
zarrin
۰
زلف تو تکیه بر قمر دارد لب تو لذت شکر دارد
zarrin
۰
نتابم روی از او هرگز اگرچه در غم رویش مرا چرخ کهن هردم بلایی نو به روی آرد
zarrin
۰
صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد خویشتن در بند نیک و بد مکن از بهر آنک زشت و خوب و وصل و هجران درد و درمان بگذرد روزگاری می‌گذار امروز از آن نوعی که هست کانچه مردم بر خود آسان کرد آسان بگذرد
zarrin
۰
دوش تا صبح یار در بر بود غم هجران چو حلقه بر در بود دست من بود و گردنش همه شب دی همه روز اگرچه بر سر بود با بر همچو سیم سادهٔ او کارم از عشق چون زربر بود گرچه شبهای وصل بود خوشم شب دوشین ز شکل دیگر بود یا من از عشق زارتر بودم یا ز هر شب رخش نکوتر بود کس نداند که آن چه طالع بود من ندانم که آن چه اختر بود از فلک تا که صبح روی نمود انوری با فلک برابر بود
zarrin
۰