جملات زیبای کتاب اوحدی مراغه‌ای | طاقچه
تصویر جلد کتاب اوحدی مراغه‌ای
off

کتاب اوحدی مراغه‌ای

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۱۸ رأی)
انتشارات: 
طاقچه
Harmony
۳۷
به بوی زلف تو، از نو، جوان شوم هر بار هزار بار تنم گر ز غصه پیر شود
مژده
۲۲
گر عاشقی رنجی ببر، بار گران سنجی ببر ای اوحدی، گنجی ببر، زین خانهٔ ویران شده
یك رهگذر
۱۸
بردمش پیش امیری، تا بخواهم داد ازو چون بدید او را، ز من آشفته دل‌تر شد امیر
یك رهگذر
۱۸
خفته در خواب خوش کجا داند؟ که شب ما چه تیره بود و دراز!
Mrym
۱۷
سال و ماهت همه نو بهار بادا
یك رهگذر
۱۰
تو به ناز خفته هرشب، ز منت خبر نباشد که زخون دیده گریم ز غمت به رهگذرها
Fatemeh Abdi ☁️
۱۰
چنان بنشسته‌ای در دل که میگویم: تویی دل خود چنان پیوسته‌ای در ما که: پندارم که خود مایی
یك رهگذر
۹
خبرت نیست که در عشق تو از دشمن و دوست بر من خسته چه بیداد و جنایت برسید؟
یك رهگذر
۹
به راستی که: نظیرت کجا به دست آرد؟ هزار سال گر افاق طی کند سیاح
kazhal
۷
چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟ که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را
یك رهگذر
۵
امشب از پیش من شیفته دل دور مرو نور چشم منی، ای چشم مرا نور،مرو دیگری از نظرم گر برود باکی نیست تو، که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو
یك رهگذر
۴
ور آن دلدار سنگین دل ز حال اوحدی پرسد بگو: ار دست میگیری کنون وقتست، در یابش
یك رهگذر
۴
چنین شب ، گر مجال افتد که با دلدار بنشینی شب قدرست و شبهای چنین بیدار خوش باشد
یك رهگذر
۳
تنم عزم سفر دارد ولی از خاک کوی او دلم بیرون نخواهد شد، که در جانست قلابش
kazhal
۳
چه دلداری؟ که از هجران دل ما را بیازردی چه دمسازی؟ که از دوری بر آوردی دمار ما
یك رهگذر
۳
کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن کم نشد مهر من از دوری و افزود، بیا
یك رهگذر
۲
بر تن شنیده‌ای چه رسید از فراق جان؟ از درد دوری تو دلم را همان رسید
یك رهگذر
۲
سوی من شادی نیاید،تا نیایم سوی تو روی شادی آن زمان بینم که بینم روی تو من دلی دارم که در وی روی شادی هیچ نیست غیر از آن ساعت که آرد باد صبحم بوی تو هر کسی از غم پناه خود به جایی می‌برد من چو غم بینم روم شادی‌کنان در کوی تو
یك رهگذر
۲
بی‌او ز جان ملول شدم، کو خیال او؟ تا جان خود به دست خیالش سپردمی از باد صبح‌گاه درین تنگنای هجر گر بوی او به من نرسیدی به مردمی کو آن توان و توش؟ کزین خاکدان غم خود را به آستان در دوست بردمی
یك رهگذر
۲
صبح چو حسن تو کرد روی به باغ آفتاب مشغله از ره براند، مشعله‌دار تو شد از سر خاک درت دوش غباری بخاست باد بهشت آن بدید، خاک غبار تو شد طعنه زند سرمه را، چشم چو خاک تو دید شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد زمرهٔ عشاق را در شب دیدار قرب هر دل و جانی که بود، جمله نثار توشد شاکرم از دل، که او گشت شکارت، بلی شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد از همه گنجی سعید وز همه رنجی بعید گر تو ندانی که کیست؟ اوست که یار تو شد
یك رهگذر
۲
از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم نخواهم شیشهٔ نوش و نباید شربت قندم مگر یزدان به روی من در وصل تو بگشاید و گرنه من در گیتی به روی خود فرو بندم نشان مهر ورزیدن همان باشد که: هر ساعت مرا چون شمع می‌سوزی و من چون گل همی خندم حدیث محنت فرهاد و کوه بیستون کندن به کار من چه می‌ماند؟ که در عشق تو جان کندم به دست دیگران مالست و اسبابست و سیم و زر من مسکین سری دارم که در پای تو افگندم پسند من نخواهد بود در عقبی بغیر از تو ازین دنیا و مافیها بجز روی تو نپسندم
یك رهگذر
۲
تو جانی، از تو دوری چون توان کرد؟ ز جان آخر صبوری چون توان کرد؟
یك رهگذر
۲
امیدوارم از شب هجران که: عاقبت شادم کند به دولت صبح وصال دوست
یك رهگذر
۲
ز چهره پرده برافکن، که با رخ تو مرا به شب چراغ و به روز آفتاب در خور نیست
یك رهگذر
۲
جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟ وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد؟
imaanbaashtimonfared
۱
جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم گر زانکه بر گشایی یک یک مفاصلم را
یك رهگذر
۱
بهشتی را که میگویند باور میکنم، لیکن دلم باور نمی‌دارد کزو بهتر بود حورش
اِمانوئل کِنت
۱
ای که رنجی نکشیدی و ندیدی ستمی چه غم از حال ستم‌دیدهٔ رنجور ترا؟
مردابِ نیلوفر
۱
تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟ مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا
ahmad
۱
رفت پنجه سال و حسرت میخوری اکنون، ولی تیر چون از شست بیرون شد پشیمانی چه سود