جملات زیبای کتاب دیوان فخرالدین عراقی | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیوان فخرالدین عراقی

بریده‌هایی از کتاب دیوان فخرالدین عراقی

انتشارات:طاقچه
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۷از ۱۰ رأی
۴٫۷
(۱۰)
بی تو ما را یک نفس آرام نیست
__mohadeseh.b__
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
چڪاوڪ
دوست می‌دارمت به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
__mohadeseh.b__
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟
"Shfar"
نگاه کردم و در خود همه تو را دیدم
اِیْ اِچْ|
دارم دلکی به تیغ هجران خسته
اِیْ اِچْ|
کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم
kazhal
چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا
کاوشگر
دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات فارغ شده ز مسجد وز لذت مباحات از خانقاه رفته، در میکده نشسته صد سجده کرده هر دم در پیش عزی ولات در باخته دل و دین، مفلس بمانده مسکین افتاده خوار و غمگین در گوشهٔ خرابات نی همدمی که با او یک دم دمی برآرد نی محرمی که یابد با وی دمی مراعات نی هیچ گبری او را دستی گرفت روزی نی کرده پایمردی با او دمی مدارات دردش ندید درمان، زخمش نجست مرهم در ساخته به ناکام با درد بی‌مداوات خوش بود روزگاری بر بوی وصل یاری هم خوشدلیش رفته، هم روزگار، هیهات!
کاوشگر
خوشا راهی! که پایانش تو باشی
KhodaDaily
گر چه بمیرم از غمت هم نکنی به من نظر ور همه خون کنی دلم، هم نکنم شکایتی
بیسیمچی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟ که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
جیمی جیم
مقصود تویی مرا ز هستی
meghdad
مبر ز من، که رگ جان من بریده شود بیا، که با تو مرا صدهزار پیوند است
"حیات"
مهر مهر دلبری بر جان ماست جان ما در حضرت جانان ماست
meghdad
ماییم کنون و نیم جانی و آن نیز نهاده بر کف دست آن دل، که ازو خبر نداریم هم در سر زلف اوست گر هست
Sayna
چو بینی جنبش عاشق مشو منکر که عشق او دلی را چون بجنباند تنش ناچار در جنبد
مصطفی
در دل و چشمم ز حسن و لطف خویش آشکارا و نهانی ساقیا
مهسا🍃
نگاه کردم و در خود همه تو را دیدم
𝒔𝒆𝒚𝒆𝒅𝒆
مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان
kazhal
همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
zahra313
با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟ دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟ بر من آن است که با فرقت او می‌سازم وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟
kazhal
مرا، که جز رخ او در نظر نمی‌آید دو دیده از هوس روی او پر آب چراست؟ چو غرق آب حیاتم چه آب می‌جویم؟ چو با من است نگارم چه می‌دوم چپ و راست؟ نگاه کردم و در خود همه تو را دیدم نظر چنین نکند آن که او به خود بیناست
Sayna
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟ که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک زبان لطف توام باز در گمان انداخت قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند دل شکستهٔ ما را بر آستان انداخت چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم بر آستان درت صدهزار جان انداخت عراقی از دل و جان آن زمان امید برید که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت
S M
ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بود شادمانی جانی که او را چون تو جانانی بود
Mostafa Talebi
مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن
moonaaa
نگارا، جسمت از جان آفریدند ز کفر زلفت ایمان آفریدند جمال یوسف مصری شنیدی؟ تو را خوبی دو چندان آفریدند ز باغ عارضت یک گل بچیدند بهشت جاودان زان آفریدند غباری از سر کوی تو برخاست وزان خاک آب حیوان آفریدند غمت خون دل صاحبدلان ریخت وزان خون لعل و مرجان آفریدند سراپایم فدایت باد و جان هم که سر تا پایت را جان آفریدند
کاربر ۶۷۸۸۲۹۳
تا که خاک درت پناه من است آستان تو سجده‌گاه من است من ز کویت بدر ندانم رفت زانکه زین در کجا توانم رفت؟ زین سخن‌ها خلاصه دانی چیست؟ آنکه: دور از تو من ندانم زیست گرچه داری چو من هزار هزار ختم گشت این سخن برین گفتار
امیرعلی مهدی زاده
روی در خاک کوی او مالیم وز غمش ناله‌های زار کنیم
cuttlas
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا
غریبه

حجم

۲۱۵٫۳ کیلوبایت

تعداد صفحه‌ها

۱۰۰ صفحه

حجم

۲۱۵٫۳ کیلوبایت

تعداد صفحه‌ها

۱۰۰ صفحه

قیمت:
رایگان