
چڪاوڪ
۲۵۳
کتاب عشق را، جز یک ورق نیست
در آن هم، نکتهای جز نام حق نیست
misbeliever
۱۹۰
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
Zahra kazemi
۱۴۹
کاش این درد به دل میگنجید
Zahra kazemi
۱۱۰
ازین پژمردگی، ما را غمی نیست
که گل را زندگانی جز دمی نیست
_SOMEONE_
۹۳
در کشور وجود، هنر بهترین غناست
س م
۷۷
مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی
چو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی
vahid
۷۳
عشق آنست که در دل گنجد
someone
۶۷
هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
چڪاوڪ
۵۶
دبیران خلقت، درین کهنه دفتر
نوشتند هر مبحثی را کتابی
سودا
۵۴
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین
شهرزاد
۴۹
هیچ خردمند نپرسد ز مست
مصلحت مردم هشیار را
𝔰𝔥𝔞𝔦𝔫𝔞
۴۵
آموزگار خلق شدیم اما
نشناختیم خود الف و با را
آبنوس'
۴۴
بیهوده مکوش ای طبیب دیگر
بیمار تو در حال احتضار است
باید که چراغی بدست گیرد
در نیمهشب آنکس که رهگذار است
باران
۳۸
گر نروی راست در این راه راست
چرخ بلند از تو کند بازخواست
Maryam
۳۸
ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
momenhub
۳۴
همه کار ایام، درس است و پند
دریغا که شاگرد هشیار نیست
چڪاوڪ
۳۳
دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی
این درد با مباحثه درمان نمیشود
نیلوفر🍀
۳۳
همیشه دختر امروز، مادر فرداست
ز مادرست میسر، بزرگی پسران
اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت
بجز گسیختگی، جامهٔ نکو مردان
Zahra kazemi
۳۲
خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است
شمع
۳۲
گردد از این درس، هر خردی بزرگ
serendipity
۳۰
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بمرد و در غم پیراهنیم
اِیْ اِچْ|
۲۹
دل ویرانه عمارت کردن
خوشتر از کاخ برافراختن است
s.gol
۲۹
از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست
چڪاوڪ
۲۸
هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
Maryam
۲۶
از بدسری روزگار بی باک
غمگین مشو ایدوست، روزگار است
Amir
۲۶
ترا در عیدها بوسند درگاه
مرا بازست در، هرگاه و بیگاه
چڪاوڪ
۲۵
آدمی
دردی کش پیالهٔ شیطان نمیشود
Alaa
۲۵
خرم آن طفل که بودش مادر
روشن آن دیده که رویش میدید
Zahra kazemi
۲۵
هفتهها کردیم ماه و سالها کردیم پار
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
یافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف
داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار
B-vafa
۲۴
زان بتاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
