
Neda^^
۰
فکر کرد چرا تا آن روز هیچ چیز را آن طور با دقت نگاه نمیکرده است؟ رو به پسر گفت:" هیچ میدانی از وقتی از خانه بیرون آمدیم، نوع نگاهم به همه چیز، به جاده، به دشت، کوهها، درختها، دریا، آسمان و ابرها یک جور دیگر شده است!"
پدر گفت:" این روزها چقدر فکرهایمان به هم نزدیک است!"
پسر دست آن دو را گرفت و گفت:" خوش به حال شما."
