
٪۱۰
JustDream
۱۳۵
. هرچه بيشتر میآموزی، كمتر میهراسی. " آموختن " نه به مفهوم تحصيل دانشگاهی، بلكه به معنای شناخت عملی زندگی.
melik
۶۶
آنچه در حافظه میماند هميشه آن چيزی نيست كه شاهدش بودهايم.
˙·٠•●Fateme●•٠·˙
۵۱
اگر میخواهيد مردم به آنچه میگوييد توجه كنند صدايتان را بلند نكنيد بلكه يواش حرف بزنيد
ava
۳۲
. او شعوری برتر و طبيعتی جدیتر از من داشت، منطقی فكر میكرد، و بعد حاصل فكر منطقی را به اجرا میگذاشت. در حالیكه به حدس من، اكثر ما برعكس عمل میكنيم: خود به خود تصميمی میگيريم، بعد زيربنايی از استدلال برای توجيه آن میسازيم.
و نتيجه را شعور عادی میناميم
ava
۲۹
بعضیها آسيب را اعتراف میكنند، و سعی میكنند آن را تخفيف دهند؛ بعضی زندگیشان را وقف ياری به آسيبديدگان ديگر میكنند؛ و سرانجام هستند كسانی كه تمام توانشان را در اين راه خرج میكنند كه، به هر قيمت شده، ديگر آسيب نبينند. و اينها افراد بیرحمی میشوند كه بايد مراقبشان بود.
MhmD
۲۷
تاريخ دروغ فاتحان است.
ava
۲۵
پا كه به سن میگذاريد، انتظار كمی آسايش داريد، نه؟ فكر میكنيد استحقاقش را داريد. به هر حال، من اين جور فكر میكردم. ولی بعد میفهميد كه زندگی پاداش شايستگی سرش نمیشود.
MhmD
۲۵
دوستی داشتم كه درس حقوق خواند، بعد دلزده شد و هيچوقت دنبال اين رشته نرفت. میگفت يگانه فايده اتلاف آن سالها اين بود كه ديگر از وكيل و حقوق نمیترسد. چيزی از اين دست بسيار رخ میدهد. هرچه بيشتر میآموزی، كمتر میهراسی.
Erfan Soltanloo
۲۴
هرچه بيشتر میآموزی، كمتر میهراسی. " آموختن " نه به مفهوم تحصيل دانشگاهی، بلكه به معنای شناخت عملی زندگی
(:Ne´gar:)
۲۴
عجيب است كه تصوير حالت بدن افراد هميشه به يادمان میماند.
morad
۱۶
كوچكترين لذت يا كوچكترين درد كافیست تا انعطافپذيری زمان را به ما بياموزد. برخی هيجانها به زمان شتاب میبخشند، بعضی آن را كُند میكنند؛ و گاه نيز زمان گويی غيبش میزند ــ تا دم واپسين كه بهراستی ناپديد میشود تا ديگر بازنگردد
MhmD
۱۵
فرق است ميان افزودن و ازدياد.آيا زندگی من افزونی يافته بود يا فقط زياد شده بود؟
حسین منجزی
۱۲
آری، البته كه پر مدّعا بوديم ــ مگر جوانی غير از اين است؟
MhmD
۱۱
از دور شناختمش، قد و بالا و طرز ايستادنش بهمحض مشاهده آشنا نمود. عجيب است كه تصوير حالت بدن افراد هميشه به يادمان میماند.
بانو نیک
۱۱
و زندگی همين است، نه؟ مقداری كاميابی و مقداری سرخوردگی.
Mary
۱۰
نخستين وظيفه نيروی تخيل شكستن حد و مرز است.
کاربر ۱۲۲۸۳۲۳
۱۰
تاريخ چيست؟ چه میگويی، وبستر؟ " اندكی شتابزده جواب دادم، " تاريخ دروغ فاتحان است.”
Erfan Soltanloo
۹
ظاهرا يكی از تفاوتهای جوانی و سالمندی اين است كه وقتی جوانيم آيندههای مختلفی برای خود اختراع میكنيم، و وقتی پير میشويم، گذشتههای مختلفی برای ديگران.
lia
۸
اما زمان... زمان چگونه ابتدا ما را بر جای خود مینشاند و سپس به شگفتی میاندازد. خيال میكرديم بالغ و عاقل شدهايم درحالیكه فقط جانب احتياط نگه میداشتيم. گمان میكرديم مسئوليتپذير شدهايم و حال آنكه فقط ترسو شده بوديم. آنچه واقعگرايی میخوانديم رو گرداندن از چيزها به جای روبهرو شدن با چيزها از كار درآمد. زمان... بگذار زمان كافی بگذرد، آنوقت بهترين تصميماتمان دمدمی و يقينهایمان بلهوسی جلوه خواهد كرد.
sarasoolar
۸
نوجوانی صرفا برههای از زندگیست. اين دوره را پشت سر میگذاريد؛ زندگی واقعيت و واقعنگری را يادتان میدهد.
sarasoolar
۸
يكی ديگر از هراسهای ما اين بود كه مبادا زندگی شبيه ادبيات از كار درنيايد.
MhmD
۸
ازدواج يك وعده غذای طولانی و ملالآور است كه " دسر " آن را اول میخورند.
drop2020
۸
درباره آنچه نمیتوان سخن گفت، بايد خاموش ماند.
بانو نیک
۷
جايی خواندم كه اگر میخواهيد مردم به آنچه میگوييد توجه كنند صدايتان را بلند نكنيد بلكه يواش حرف بزنيد: اين در واقع توجه همه را جلب میكند.
مینا جعفری
۶
رويكرد و باورهای ما عوض میشوند، عادتها و رفتارهای غيرعادی تازه پيدا میكنيم؛ ولی اين چيز ديگریست، اينها بيشتر زيور ظاهر است. شايد منش شبيه هوش است، منتها منش كمی ديرتر به اوج میرسد: مثلاً، بين بيست سالگی و سی سالگی، و بعد از آن، همان منش تا آخر بيخ ريش آدم میماند. خودت هستی و خودت. اگر اين درست باشد، معمای بسياری از زندگیها روشن میشود. مگر نه؟
Omid Souri
۶
تاريخ يقينیست كه در نقطه تلاقی نارسايی حافظه و نابسندگی مدارك حاصل میشود.
Hana
۶
من كه در زندگی نه بردهام نه باخته، بلكه زندگی را از سر گذراندهام؟ من كه بلندپروازی زياد نداشتهام و پيش از آنكه آرزويی تحقق يابد فوری عقب نشستهام؟ من كه از رنج كشيدن فرار كردهام و اسمش را قابليت بقا گذاشتهام؟ من كه صورتحسابهايم را بموقع پرداختهام و با همه كس تا حد امكان دوست و موافق ماندهام؟ آدمی كه خيلی زود جذبه و يأس برايش كلماتی شد كه روزگاری در رمانها خوانده بود؟ آدمی كه سرزنشهايش به خود هيچگاه بهراستی بهدردش نياورد؟ آری، بايد به همه اينها میانديشيدم، و نوعی خاص از پشيمانی را تحمل میكردم
Sylvain
۶
ما هم بیايمان نبوديم ــ منتها میخواستيم به باورهای خودمان و نه باورهايی كه برای ما مقرر شده بود، ايمان داشته باشيم. آنچه از نظرمان شكاكيتِ پالاينده بود از همين جا سرچشمه میگرفت.
MhmD
۵
آيا زنجيرهای از مسئوليتها وجود دارد، يا میتوان دامنه آن را كوتاهتر كرد.
من طرفدار كاستن دامنه آنم، نه، ببخشيد، شما نمیتوانيد پدر و مادر مردهتان را مقصر بدانيد، يا داشتن يا نداشتن خواهر و برادر را، يا ژنهايتان را، يا جامعه را، يا هر چيز ديگری را ــ نه، در وضع و حال عادی نمیتوانيد. پس از اينجا شروع كنيم كه يگانه مسئول خودمان هستيم
Mary
۵
میتوان از حالات روحی امروز به اعمال گذشته پی برد.من سخت معتقدم كه همه ما بهنحوی آسيب میبينيم. چهطور ممكن است نبينيم، مگر اينكه دنيايی از پدران و مادران، خواهران و برادران، همسايگان و دوستانِ بیعيب و نقص داشته باشيم. و بعد میرسيم به مسئلهای كه اساس كار است، يعنی واكنش ما در برابر آسيب: آن را اعتراف میكنيم يا پيش خود نگه میداريم، و اين در رفتار ما با ديگران چقدر اثر میگذارد؟ بعضیها آسيب را اعتراف میكنند، و سعی میكنند آن را تخفيف دهند؛ بعضی زندگیشان را وقف ياری به آسيبديدگان ديگر میكنند؛ و سرانجام هستند كسانی كه تمام توانشان را در اين راه خرج میكنند كه، به هر قيمت شده، ديگر آسيب نبينند. و اينها افراد بیرحمی میشوند كه بايد مراقبشان بود.
