
بریدههایی از کتاب شوکران (از سی مرغ تا سیمرغ)
۴٫۳
(۶)
بر مستی من حد سزاوار زدند
با شک و یقین تهمت بسیار زدند
حلاج شدم ولی به کفرم سوگند
دلتنگ تو بودم که مرا دار زدند
شهاب
جالینوس را گفتند: از بهر چه طعام اندک خوری؟ گفت: ما میخوریم تا زنده بمانیم ولی شما زنده میمانید که بخورید.
شهاب
بقدر نیستی تو، هستی حق ظاهر میشود؛ نمیبینی که در رکوع» سبحان ربی العظیم» گویی و در سجده «سبحان ربی الاعلی»
شهاب
عاقل همهٔ آنچه را که میداند؛ نمیگوید ولی آنچه را که میگوید؛ میداند.
شهاب
حکیمی گوید: اشکهای تلخی که بر قبرها میچکد؛ حرفهای شیرینی است که روزی باید به زبان میآمد.
شهاب
اکنون در منائی، آیا اسماعیلت را به قربانگاه آوردی. اسماعیل تو چیست؟ درهم و دینار یا آبرو و اعتبار. شهرت در نزد خلق یا دلبستن به اولاد و کاشانه و دلق. پس هرچه هست آن را قربانی کن تا موحد گردی ورنه تو را از عالم توحید خبر نیست.
تمام عرفان آن است که خداوند تو را بمیراند و به خود زنده گرداند.
شهاب
