در زندگی من حوادثی در حال وقوع بود که سرنوشت مرا رقم میزد. حوادثی که از من فردی میساخت که تمام زندگیش سرشار از آیندهٔ مبهم بود. به خود میگفتم: رهنمودهای شیخ مرا به کجا خواهد برد؟ و چه سرنوشتی در انتظار من است؟ آخر کار به کجا خواهد کشید؟ و از این افکار، لحظهای آسودگی نداشتم و تزلزل در من ایجاد شده بود.
در این افکار بودم که دستی شانهام را لمس کرد و گفت: دست از افکارآشفته و خیالهای خفته باز دار و عمر اندک خویش را در حقیقت گذران که چون انوار حقیقت تابد، آدمی آنچه را که جوید یابد که سید عارفان، شبلی گفته است: شریعت آن است که او را پرستی. طریقت آن است که او را طلبی ولیکن حقیقت آن است که ذات او را بینی.