
A.moghtada
۹۰
ژانوالژان گفت: «گاه پیش میآید که جریان امور مطابق میل ما نیست، اما این دلیل نمیشود که ما درباره خداوند داوری غلط داشته باشیم.»
میـمْ.سَتّـ'ارے
۴۸
خود را بازداشت میکنم و خود را به محاکمه میکشم، خود را محکوم میکنم و خودم مجری حکم هستم. وقتی آدم توسط خودش گرفتار شود، خوب گرفتار شده است.
آسمان :)
۴۰
«مُردن چیری نیست، زنده بودن و زندگی نکردن هولناک است.»
محسن
۳۱
کبوتر نمیتواند بدل به کرکس لاشه خواری شود، اما در میان آدمها چنین تغییر و تبدیلی فراوان به چشم میآید.
محسن
۲۱
رذل بودن کار چندان آسانی نیست، با شرف بودن بسی راحتتر است
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۹
دستان پیرمرد را در دست گرفت و گفت: «اوه خدایا! دستتان یخ کرده است، مگر بیمارید، دردی دارید؟»
ژانوالژان گفت: «من؟ نه عزیرم، من حالم خوب است، ولی ...» و ساکت شد.
ـ ولی چه؟
ـ دارم میمیرم.
محسن
۱۶
خوشبخت بودن چیز هراسآوری است. آدمی از خوشبختی راضی میشود، میپندارد که این کفایت میکند؛ درحالی که در پی هدف دروغ زندگی یعنی خوشبختی است، هدف واقعی زندگی یعنی وظیفه را از یاد میبرد.
محسن
۱۵
آدمی، دایره نیست که تنها دارای یک مرکز باشد، به بیضی ماننده است و دو کانون دارد، یکی کانون کار و کردش و دیگری از آن اندیشهاش.
A.moghtada
۱۴
همه شهامت ما به خاطر زنهاست. مرد بدون زن همانند تپانچه بدون ماشه است. زن است که هماره مرد را به راه میاندازد.
MMST
۱۱
دلیل مهربانی خدا، بودن او در کنار من است
ILYA
۸
هر که در زندگی خود عاشق شده باشد، همه معانی پرتشعشعی را که این کلمه کلمه «او» از ترکیب الف و و او پدید آمده در خود دارد، به خوبی درک میکند.
محسن
۷
زنان با زیبایی خود آن گونه بازی میکنند که کودکان با چاقویشان، خود را زخمی میکنند.
فائزه قائمی
۷
به همان حد که نسبت به شکمهای گرسنه ترحم روا میداریم، به روحهایی که غذا به آنها نمیرسد نیز دل بسوزانیم.
محسن
۶
اگر در دیگ بُخار قوه و قدرتی باشد، برآمده از مغز آدمی است، به عبارتی، چیزی که دنیا را تکان میدهد و از پی خود میکشد و به مقصود میرساند، نه دیگ بُخار که اندیشیدن است. دیگ بُخار را به فکر و اندیشه پیوند زنید! بسیار خوب است، اما اسب را جایگزین سوار نکنید.
فائزه قائمی
۵
عشق حد میانهای ندارد، یا نابودگر یا نجات بخش است.
آسمان :)
۴
دو دلباخته همدیگر را دوست دارند، به هم لبخند میزنند، با همدیگر میخندند، در گوشه لبهایشان اخمهای کوچک پدیدار میشود، انگشتان دستانشان درهم گره میخورد، به هم تو میگویند و اینها هیچ یک مانعی در راه ابدیت نیست. دو عاشق خود را در شب، در سپیده دم، در نادیدنی، با پرندگان، با گلها پنهان مینمایند، همدیگر را در تاریکی با دلهای خویش در چشمانشان جای میدهند، شیفته میسازند، نجوا میکنند، زمزمه مینمایند و در آن هنگام نوسانات گستردهای از ستارگان برمیآید که لایتناهی را مملو میگرداند.
آسمان :)
۴
«بزرگترین دلیل مهربانی خدا، بودن او در کنار من است.»
محسن
۴
شاخهها بدون جدایی از تنه، از آن جدا میشوند، این گناه آنان نیست، جوانی به سویی میرود که شادی باشد، به طرف جشنها، به سوی روشناییهای تابناک، به طرف عشقها روان میشود. پیری به سوی پایان میرود، همدیگر را از نظر دور نمیکنند، اما دیگر به هم پیوستنی در کارنخواهد بود.
Enigma
۴
مردم نسبت به عشاق بیرحمند، در جایی میمانند که ممکن است دو دلداده بیش از هر زمانی مشتاق تنها بودن باشند.
zoha
۴
«بیچاره مادران! تحمل مرگ بچه برای مادر بسیار دشوار است، اما دشوارتر آنست که بچههایش را زنده و تیره روز ببیند.»
zoha
۴
کسی همانند زن نمیتواند حرفهایی بر زبان آورد که همزمان دلپذیروعمیق باشد. دلپذیر بودن و عمق سخن، حقیقت زن است؛ حقیقت ملکوت است.
فائزه قائمی
۴
تربیت دختری جوان و مهیا ساختنش برای زندگی و درافتادن با نادانی بزرگی که نامش معصومیت است، نیاز به دانایی زیاد دارد.
فائزه قائمی
۴
دریغا! این کلمات بیشتر برملاکننده گناه کسانی است که حکومت را دراختیار دارند، نه آنان که گرفتار رنج و محنت هستند
فائزه قائمی
۴
«برخی افراد به قواعد شرف همان گونه مینگرند که کسی به ستارگان چشم بدوزد، یعنی از راهی بسیار دور.»
tia
۳
آن دو بدون اعتناء به آنچه در دوروبرشان میگذشت، با هم حرف میزدند، آن دختر بیشترگوینده و مرد شنوندهای کمگو بود، فقط نگاهی مهرآمیز به او میانداخت.
Farzaneh Yazdani
۳
جبر با ابرها پیوستگی دارد، از نورافشانی ماه به گلهای رز بهره میرسد، هیچ اهل تفکری جرأت نخواهد داشت بگوید که عطر گیاه ناچیزی همانند عشقه در مجموعه عالم بیتأثیر است. پس کیست که بتواند خط سیر ذرهای را محاسبه کند؟ از کجا میدانیم که پیدایی برخی چیزها در اثر تکان خوردن و افتادن سنگریزهای نیست؟ چه کسی است که فراز و فرود متقابل را در پهنه بیکران یا در نهایت خرد و هیاهوی علتها و معلولها را، در گذرگاههای هستی، و بهمنهای سترگ عالم حیات را بشناسد؟
A.moghtada
۳
قصد ندارم از این لباس کهنه به این راحتی دست بکشم، ما با هم مأنوسیم، همه تن مرا دربرگرفته است، زحمتی برایم ندارد، تمام بدنماییهای بدنم را پوشش میدهد، با همه حرکاتم سازگاری دارد، چیزی جُز گرمایی که به تنم میدهد از آن احساس نمیکنم، لباسهای کهنه به دوستان قدیمی میمانند.
A.moghtada
۳
که در جهان برخی شورشها را به شکل انقلاب پذیرا شدهاند و برعکس برخی انقلابها را شورش نام نهادهاند. هرگاه شورشی وقوع یابد، باید امتحان خود را در برابر مردم بدهد. اگر مردم مهره سیاه را نشان دهند و شورشی را مردود به حساب آرند، آن شورش بدل به میوه گندیدهای شده و کاری غلط و جسارت آمیز محسوب میشود.
A.moghtada
۳
ماریوس اگرچه مردی آزادی خواه بود، اما هنوز تمام مراحل تکامل معنوی را طی نکرده بود و هنوز قادر نبود امتیازی میان آنچه نوشته آدمیان است با آنچه نوشته خداست یا به عبارت بهتر میان قانون و حق قائل شود.
A.moghtada
۳
آدمی گاه دچار بلاهت میشود. وقتی محاسبه میکند به فکر نیست که خدایی هم دارد. خدای مهربان میگوید: تو خیال میکنی همه رهایت کردهاند، نادان! نه نه، اینگونه نیست.
