بینوایان (۲)

دانلود و خرید بینوایان (۲)

۴٫۵ از ۳۳ نظر
۴٫۵ از ۳۳ نظر

برای خرید و دانلود   بینوایان (۲)  نوشته  ویکتور هوگو  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
خود را بازداشت می‌کنم و خود را به محاکمه می‌کشم، خود را محکوم می‌کنم و خودم مجری حکم هستم. وقتی آدم توسط خودش گرفتار شود، خوب گرفتار شده است.
میـمْ.سَتّـ'ارے
«مُردن چیری نیست، زنده بودن و زندگی نکردن هولناک است.»
آسمان
کبوتر نمی‌تواند بدل به کرکس لاشه خواری شود، اما در میان آدم‌ها چنین تغییر و تبدیلی فراوان به چشم می‌آید.
محسن
دستان پیرمرد را در دست گرفت و گفت: «اوه خدایا! دستتان یخ کرده است، مگر بیمارید، دردی دارید؟» ژان‌والژان گفت: «من؟ نه عزیرم، من حالم خوب است، ولی ...» و ساکت شد. ـ ولی چه؟ ـ دارم می‌میرم.
میـمْ.سَتّـ'ارے
رذل بودن کار چندان آسانی نیست، با شرف بودن بسی راحت‌تر است
محسن
خوشبخت بودن چیز هراس‌آوری است. آدمی از خوشبختی راضی می‌شود، می‌پندارد که این کفایت می‌کند؛ درحالی که در پی هدف دروغ زندگی یعنی خوشبختی است، هدف واقعی زندگی یعنی وظیفه را از یاد می‌برد.
محسن
آدمی، دایره نیست که تنها دارای یک مرکز باشد، به بیضی ماننده است و دو کانون دارد، یکی کانون کار و کردش و دیگری از آن اندیشه‌اش.
محسن
اگر در دیگ بُخار قوه و قدرتی باشد، برآمده از مغز آدمی است، به عبارتی، چیزی که دنیا را تکان می‌دهد و از پی خود می‌کشد و به مقصود می‌رساند، نه دیگ بُخار که اندیشیدن است. دیگ بُخار را به فکر و اندیشه پیوند زنید! بسیار خوب است، اما اسب را جایگزین سوار نکنید.
محسن
دو دلباخته همدیگر را دوست دارند، به هم لبخند می‌زنند، با همدیگر می‌خندند، در گوشه لبهایشان اخمهای کوچک پدیدار می‌شود، انگشتان دستانشان درهم گره می‌خورد، به هم تو می‌گویند و اینها هیچ یک مانعی در راه ابدیت نیست. دو عاشق خود را در شب، در سپیده دم، در نادیدنی، با پرندگان، با گلها پنهان می‌نمایند، همدیگر را در تاریکی با دلهای خویش در چشمانشان جای می‌دهند، شیفته می‌سازند، نجوا می‌کنند، زمزمه می‌نمایند و در آن هنگام نوسانات گسترده‌ای از ستارگان برمی‌آید که لایتناهی را مملو می‌گرداند.
آسمان
شاخه‌ها بدون جدایی از تنه، از آن جدا می‌شوند، این گناه آنان نیست، جوانی به سویی می‌رود که شادی باشد، به طرف جشنها، به سوی روشنایی‌های تابناک، به طرف عشقها روان می‌شود. پیری به سوی پایان می‌رود، همدیگر را از نظر دور نمی‌کنند، اما دیگر به هم پیوستنی در کارنخواهد بود.
محسن
صفحه قبل۱۲۳صفحه بعد