را دارد؟»
پیرمرد هم غرولند میکرد و هم به دادم میرسید. اوایل ناراحت میشدم. بعد متوجه شدم دلش صاف است. میآمد کنار خانهام و میگفت: «دخترم! چه کاری داری؟» میگفتم: «هیچ کار.» جوش میآورد و میگفت: «صد بار گفتهام حوصلهام را سر نبر. بگو چه کار داری. نانت را بخرم؟ قند و چای داری؟ بچّهات سالم است؟ از شوهرت خبر داری؟» به اخلاقش خو کردم. باید خو میکردم.