درهمینحال متوجه یک النگوی پلاتینیوم روی صندلی رختکن میشوم. برمیدارمش و میدوم تا به هیلاری برسم. وقتی صدایش را میشنوم میخواهم به اسم صدایش کنم، دارد به خواهرش میگوید «بیچاره، مرده خونه داشت، ماشین داشت، همهچی داشت...» لحن دلسوزی واقعیاش را حس میکنم.
«واقعاً؟ نرفت وکیل بگیره؟»
هیلاری شانه بالا میاندازد و میگوید «آبروش رفت، بدبخت.»
انگار سرم محکم به دیواری نامرئی میخورد.
از دور نگاهش میکنم. وقتی دکمهٔ آسانسور را میزند برمیگردم تا ابریشمها و پشمهایی که کف اتاق پرو ریخته بود را تمیز کنم. اما قبلش دستبند پلاتینیوم را به دستم میاندازم.