جملات زیبای کتاب زنی میان ما | طاقچه
تصویر جلد کتاب زنی میان ماsubscriptionAvailable

کتاب زنی میان ما

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۸۱ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
🦋
۳۶
یکی از شجاعانه‌ترین کارهایی را که در عمرم دیده‌ام انجام می‌دهد: لبخند می‌زند.
سیّد جواد
۲۹
جیغ در گلوی نلی شکست
marie
۱۷
«انسان به دو احساس عمده‌اش به یک طریق واحد پاسخ می‌دهد: عشق و ترس.»
سیّد جواد
۱۳
آفتاب کم‌رمق موقع بیدار شدنم باعث شد خیال کنم بیرون، هوا گرم است.
سیّد جواد
۱۱
درمورد سال فارغ‌التحصیلی صراحت نداشت و اگر لازم بود دروغ گفت.
marie
۱۱
این حس که جهان و امکان‌های بی‌شمارش به روی آنها باز است.
marie
۱۰
مغز ما ویژگی زیرکانه‌ای دارد که ما را از خطر آگاه می‌کند
سیّد جواد
۸
امروز ده جلسه برای اولیا و مربیان بهارهٔ کلاس سه‌ساله‌ها داشت.
سیّد جواد
۶
دامن پف‌دارش را از دستمال پر کرده بودند تا فرم خودش را از دست ندهد.
سیّد جواد
۶
موهایم را سشوار می‌کشم و متوجه می‌شوم ریشهٔ موهایم معلوم شده.
سیّد جواد
۶
درهمین‌حال متوجه یک النگوی پلاتینیوم روی صندلی رختکن می‌شوم. برمی‌دارمش و می‌دوم تا به هیلاری برسم. وقتی صدایش را می‌شنوم می‌خواهم به اسم صدایش کنم، دارد به خواهرش می‌گوید «بیچاره، مرده خونه داشت، ماشین داشت، همه‌چی داشت...» لحن دل‌سوزی واقعی‌اش را حس می‌کنم. «واقعاً؟ نرفت وکیل بگیره؟» هیلاری شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید «آبروش رفت، بدبخت.» انگار سرم محکم به دیواری نامرئی می‌خورد. از دور نگاهش می‌کنم. وقتی دکمهٔ آسانسور را می‌زند برمی‌گردم تا ابریشم‌ها و پشم‌هایی که کف اتاق پرو ریخته بود را تمیز کنم. اما قبلش دست‌بند پلاتینیوم را به دستم می‌اندازم.
سیّد جواد
۵
وقتی دختربچه بودم و مادرم به چیزی احتیاج داشت که من خیال می‌کردم «روزهای خاموشی» است به خاله‌شارلوت که خواهر بزرگ‌تر مادرم بود زنگ می‌زدم.
n re
۵
یادت هست روزی که یادم دادی آفتاب همهٔ رنگ‌های رنگین‌کمان را در خود دارد؟ تو آفتاب من بودی. تو یادم دادی چطور رنگین‌کمان را پیدا کنم... .
جیمی جیم
۵
وقتی نباشد چه‌کسی دلش برایش تنگ می‌شود؟
zhale
۵
من از طوفان نمی‌ترسم چون می‌دونم چطور کشتی‌مو توی دریا جلو ببرم.
سیّد جواد
۴
هیلاری زیرچشمی نگاهی می‌کند و درحالی‌که اندام ازسدیم‌بادکرده‌اش را پشت در پنهان می‌کند تکان می‌خورد.
سیّد جواد
۴
عطش گرفتن خبرش در من مشهود است.
باران
۴
موهای بلوندش روی شانه‌هایش بالا و پایین می‌شود.
باران
۳
زنی را دید که لباس‌عروس سفید و توری‌اش را پوشیده و کنار تختش ایستاده و نگاهش می‌کند.
باران
۳
جیغ در گلوی نلی شکست
Ramtin
۳
همیشه اصرار دارد که من هم با او برای پیاده‌روی به سوهو بروم یا در سخنرانی هنری شرکت کنم یا در مرکز لینکلن، فیلم تماشا کنم... اما یاد گرفته‌ام فعالیت کمکی به من نمی‌کند. به‌هرحال افکار وسواسی همه‌جا دنبال آدم می‌آیند.
Katiraei
۳
آرام گفتم «یه قولی بهم بده.» «هرچی باشه، عزیزم.» «قول بده دیگه بینمون ناراحتی پیش نیاد.» «چشم.» این اولین قولی بود که داد و عملی نکرد.
کاربر ۸۸۴۷۵۲
۲
خاله‌شارلوت از تعامل سلامت جسم و روان اطلاع دارد و می‌داند چطور دومی مثل پیچک دور اولی می‌پیچد و نابودش می‌کند.
𝓝𝓮𝓰𝓪𝓻
۲
با خودم فکر کردم تو می‌تونی منو نجات بدی.» «نجاتت بدم؟» کلماتش را با صدایی نجواگونه ادا کرد «از دست خودم.»
n re
۲
دانشمندی می‌گفت «انسان به دو احساس عمده‌اش به یک طریق واحد پاسخ می‌دهد: عشق و ترس.» چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم حرف‌های او را دقیق به‌خاطر بیاورم. «ضربان قلب، گشاد شدن مردمک چشم و افزایش فشار خون علائمی هستند که موقع وحشت و موقع عاشقی دیده می‌شوند.»
مژده
۲
اگر راهش را یاد گرفته باشی راحت می‌شود از زیر جواب‌دادن به سؤالات شانه خالی کرد. می‌شود بحث‌های مختلفی مطرح کرد تا این امر که آدم نمی‌خواهد اطلاعاتی بدهد را مخفی کند. از دادن جزئیات خودداری کن؛ صراحت نداشته باش و اگر لازم بود دروغ بگو.
مژده
۲
تصمیم دارم آن زن شکست‌خورده را مثل پوستی که می‌افتد از خودم دور کنم.
𝘒𝘪𝘮𝘪𝘢
۲
همیشه کنارم احساسش می‌کنم اما محو، مثل سایه.
diba
۱
وقتی به زن جوان پیش رویم نگاه می‌کنم می‌گویم «من هم قبلاً خود تو بودم.»
کمندون
۱
باید از جاهایی که خاطرات دردناک گذشته برایم دارد دیدن کنم تا قدرتشان کم شود و بتوانم شهر را مال خودم کنم.