
٪۵۰
کتاب پاییز فصل آخر سال است
پدیدآورندگان:
نسیم مرعشیانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
باران
۲۳۱
خوبیِ چت همین است. هر وقت بخواهی، چیزی میگویی و هر وقت نمیخواهی، نمیگویی و بدون خداحافظی گم میشوی. میتوانی با بغض بخندی و هیچکس نفهمد داری گریه میکنی.
فائزه قاسمی
۱۰۲
خیلی وقت است داریم ادا درمیآوریم. ادای خوشبختی سادهای که در این بدبختی محتوم ابدی گمش کردهایم.
Emma
۸۹
دارم خودم را گول میزنم، مثل عاشقی که بهجای بوسه، سیلی خورده و با خود میگوید اگر با من نبودش هیچ میلی...
باران
۸۴
وقتی سکوت میکنم یعنی موافقم؟ نه، نیستم. من وقتی موافق باشم سکوت نمیکنم، میخندم. دهانم را باز میکنم و میگویم بله، موافقم.
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
۷۴
خوبیِ چت همین است. هر وقت بخواهی، چیزی میگویی و هر وقت نمیخواهی، نمیگویی و بدون خداحافظی گم میشوی. میتوانی با بغض بخندی و هیچکس نفهمد داری گریه میکنی. میتوانی جواب حرفی را که دوست نداری ندهی، دستهایت را زیر چانه بزنی، خیره شوی به مانیتور و بگویی سرم شلوغ است.
باران
۷۱
نمیفهمم چی را در من دوست دارد و از همین میترسم. از این نفهمیدن بیدروپیکر که مرا پرت میکند توی فضای تاریکی که نمیشناسم.
یلدا روشن
۶۶
حالم را ولی میدانم که بد است.
eli
۶۴
نیستی. هیچکس نیست. اینجا کجاست؟ چند سالم است؟ چندشنبه است؟ نمیدانم. حالم را ولی میدانم که بد است. ته گلویم تلخ است و چیزی در سینهام پرپر میزند
باران
۵۶
باید همهچیز را از اول بسازم. از روز تولد. زندگیام آنجا از صفر کنتور میاندازد. بیهیچ خاطرهای.
hassan fatemi
۴۹
فرق است میان اینکه در ذهنم تکرار شوی یا اینکه به زبانم بیایی. به زبانم که میآیی، واقعی میشوی. موج میشوی در هوا و دیگران هم میبینندت.
نــےآیش🐋
۲۸
تو دلت رفته بود، ماندن نداشتی دیگر. هیچکس نمیتوانست نگهت دارد، چه برسد به من، که دستهایم دور تنات باز بود و خودم پَرَت دادم. مثل کبوتر در آسمان، جلوِ چشمم بال زدی و دور شدی و دور شدی تا دیگر ندیدمت. حالا دیگر هر چهقدر هم زل بزنم به آن تکهی آبییی که در آن محو شدی و فریاد بزنم من هنوز همهی عاشقانههایم را نخواندهام، برنمیگردی. هیچکدام را نمیگویم. بهجایش آرامآرام، با لبخند، یک صندلی یک صندلی، از جمعشان کنار میروم و میرسم به آشپزخانه. مثل آخرین سرباز در شهری اشغالشده، پشت دیوارهای سرد آشپزخانه پناه میگیرم. دیازپوکسایدم را با یک لیوان آب خنک میخورم و نمیفهمم به خاطر خنکی آب است که آرام میشوم یا قرص اینقدر زود اثر کرده
navid
۲۶
عادت کردهام به سکوت خالی خانه. به خفگی هوا و زندانی شدن پشت پنجرههای دوجدارهی بیصدا
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
۲۴
دلم میخواهد مغزم را بیاورم بیرون و با برس بسابم. هی بسابم، هی بسابم، شاید این چیزهایی که رویش چسبیده شده کنده شود برود توی سینک. اینطوری که نمیشود. باید بخوابم.
Majid
۲۴
فکر کردن به تو خیلی وقت است که دیگر خوب نیست.
Majid
۲۴
هر وقت صندلیاش را خالی میبینم، دلم هم خالی میشود.
سیّد جواد
۲۳
مهم این است که نباید میرفتی؛ اما رفتی.
Yasaman
۲۱
کاش به قسمت اعتقاد داشتم. آن وقت دیگر زندگیام دست خودم نبود. غصه نمیخوردم برایش.
Majid
۲۱
چهقدر خوب است وقتی میخندی.
باران
۲۰
فرق است میان اینکه در ذهنم تکرار شوی یا اینکه به زبانم بیایی. به زبانم که میآیی، واقعی میشوی. موج میشوی در هوا و دیگران هم میبینندت.
Shadi
۲۰
کاش مُرده بودی، اما نرفته بودی. اگر مُرده بودی، چیزهای خوبت برایم زنده میماند و بس بود برای بقیهی عمرم. اما رفته بودی و هیچچیز خوبی از تو باقی نمانده بود.
باران
۱۹
آه واگیر دارد، مثل خمیازه. پخش میشود توی هوا و آوار میشود روی دل آدمهایی مثل من، که گیرندهی غصه دارند.
helya.B
۱۹
چرا همیشه همهچیز باهم بههم میریزد؟ نمیشود بدیها یکییکی بیایند تا وقت کنم تکهپارههای خودم را از گوشهوکنار دشت بزرگ پُر از گرگ جمع کنم؟
Parinaz
۱۸
فکر زندگی بیخنده و بیآرزو تکهتکهام میکند.
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
۱۸
دورهی آرزوهــای بــزرگ و شــادیهــای عجیبوغریبمان گذشته. بهنظرت زندگی باید چهطور باشد؟ همهاش یک مشت چیز کوچک معمولی است. اگر قرار باشد خوشحال باشیم باید با همینها خوشحال باشیم.
سایه
۱۸
نمیدانم پاییز چه دارد غیر از گِلوشُل و هوای گرفته که همه خودشان را میکُشند برایش. روشنفکرهای قلابی با آن اداهای نفرتانگیز.
zeinab
۱۷
ــ هنوز هم دوست دارم وقتی ساز میزنی و حواست نیست، به انگشتهایت نگاه کنم که میرقصند روی ساز.
تمرین که میکردم، میدانستم ایستادهای توی چارچوب درِ اتاق و نگاهم میکنی. چهطور ساز بزنم وقتی نیستی و نگاهم نمیکنی؟ نیستی و انگشتهایم رقصیدن یادشان رفته. خشک شدهاند و دیگر چیزی از شوپن یادم نیست
باران
۱۶
زندگی آدمها همهاش دست خودشان نیست شبانه. تو فقط میتوانی سهم خودت را درست زندگی کنی. بقیهاش دست دیگران است.
کتاب ناب
۱۵
حقوق گرفته بودم و خانم خانهی خودم بودم. خانم بودم و دلم مهمانی میخواست. مهمانی دادن انتهای زنانگی است.
Majid
۱۵
قلبمان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آنقدر ما را از دو طرف میکشند تا دو تکه میشویم.
باران
۱۴
چهقدر دلم میخواست کنارشان بودم. دلم رستوران میخواهد و دوستهای خودم را. دوستهایی که مواظبماند.
