
aseman
۱۷
خیلی از مردم به دنبال خوشبختی خودشان میروند بدون اینکه حتی لحظهای به این فکر کنند که چه صدمهای را به دیگران وارد میکنند.
Rozhan
۱۱
«با خودت مهربان باش. تو فقط یک انسان هستی.»
M.J
۷
هیچ راهی به بیرون از اندوه وجود ندارد که مسیر هموار و صافی باشد. ممکن است که روزهای خوب و یا بدی در انتظار باشند. امروز یک روز بد است، مثل یک پیچ در جاده که باید از آن رد شد و زنده ماند.
aseman
۵
ناتاشا گفت: «من فکر میکنم مردم از غصه خسته میشوند. مثل این است که به شما اجازه میدهند برای یک مدت مشخص که گفته نشده، ناراحت باشید ـ مثلاً شش ماه شاید ـ و بعدازآن مدت از اینکه شما حالتان بهتر نشده، اذیت میشوند. انگار کسی که غصهدار است دارد در ناراحتیاش افراط میکند.»
inside._.my._.busy._.mind
۵
شاید بعضی چیزها به زمان بیشتری نیاز داشته باشند. البته بالاخره به هدفمان میرسیم.»
سلما
۴
نباید کسی میشدم که همهی این اتفاقات فقط برای او میافتد و اینکه خودش را به دست روزگار میسپارد تا هر بلایی بخواهد بر سرش بیاورد.
آسمان شب
۴
گاهی تخیل خوشبختی میتواند خود خوشبختی را به وجود آورد
inside._.my._.busy._.mind
۳
هیچکدام از ما بدون اینکه به پشت سرمان نگاه کنیم به جلو حرکت نمیکنیم. ما به جلو حرکت میکنیم و زندگی را با کسانی ادامه میدهیم که از دست دادهایم
Avina
۳
بهخوبی میدانستم شخصیتی که شما از خودتان به دنیا نمایش میدهید کاملاً متفاوت از چیزی است که در درون شماست.
zahra.Askari
۲
چیزی که از به اشتراک گذاشتن خاطرات و ناراحتیها و پیروزیهایمان بهدست میآوریم این است که بدانیم ناراحت بودن بد نیست. یا از دست دادن، یا عصبانی شدن. اشکالی ندارد که حس کنیم چیزهایی که مردم متوجه نمیشوند و برای مدتهای طولانی با خود به یدک میکشند را ما بپذیریم. هرکسی ماجرای زندگی خودش را دارد. ما حق قضاوت کردن نداریم.»
آسمان شب
۲
هرکسی ماجرای زندگی خودش را دارد. ما حق قضاوت کردن نداریم
sara
۲
چهرهاش غمگین شد، «تو نمیتوانی این را بگویی. مثل زندان بود تو نمیتوانی از کسی بپرسی که برای چی زنده هستند.»
sara
۲
(«همیشه فکر میکنی که آنها برای ابد کنارت خواهند بود. میدانی؟ و یک روزی میشود که دیگر آنها نیستند.»)
سلما
۱
بعد از مدتی حس کردم: هیچ عکسی در آنجا نیست. چرا که در گرانتاهاوس پر بود از قابهای نقرهای عکسهایی که از بچههایش گرفته بود، از خانوادهاش، از اسبها، از روزهای تعطیلاتی که به اسکی رفته بودند، از پدربزرگ و مادربزرگ خودش، اما این کلبه خالی بود. فقط یک مجسمهی برنزی اسب، یک نقاشی آبرنگ از گل سنبل و هیچ عکسی از آدمها نبود. روی مبل جابهجا شدم، با خودم فکر کردم که شاید جای دیگری هستند و من آنها را ندیدهام و حتماً روی طاقچهی پنجره یا روی یک میز هستند. ولی نه: کلبه با بیرحمی، خالی از هر چیز شخصی بود. به یاد آپارتمان خالی خودم افتادم، اینکه خودم هم اصلاً نتوانستهام آن را آنطوری که دوست دارم بچینم یا اینکه آن را شبیه خانهای کنم که جای زندگی است. ناگهان حس سردی پیدا کردم، و بهشدت غمگین شدم.
تو با همه ما چکار کردی ویل؟
melody2ne1
۱
هیچچیزی سیاه و سفید نیست. قرار نیست زندگی دقیقاً طبق میل و خواستهی ما پیش برود