
بریدههایی از کتاب توپچنار
۴٫۸
(۱۲)
گناه ما اینه که وقتی به مصیبتی برمیخوریم، به جای اینکه از آن درس بگیریم، دورش طواف میکنیم.
• Khavari •
بابا هیچ چیز بهتر از دوست داشتن و محبت نیست.
هفتصد و چهل و نه
«این طور که انصاف نیست. آخر باید یکی پیدا شود و دست ما بیسروسامانها را بگیرد... تنهایی استخوان آدم را پوک میکند.»
هفتصد و چهل و نه
این همه غروب را که بیخود خدا نساخته. حالا این غروب نشد، آن غروب دیگر. هر بیخبر رفتهای عاقبت یک غروبی برمیگردد.
هفتصد و چهل و نه
همیشه مال روی مال میرود و باد زیر پیراهن پاره.
شيرين
خاک ایام به سر آنهایی مینشیند که دل ندارند.
شيرين
نرگس دست زمخت و یخکردهٔ پدرش را با لبهای خونی بوسید و نالید: «نگذار بمیرم بابا!»
امیدعلی که دیگر توان ایستادن نداشت، به قاطر تکیه داد و سرش را بر پای خشکیدهٔ دختر نهاد و گریه کرد.
هفتصد و چهل و نه
«زن جوانم را سیل برد. نوگُلم پرپر شد. پسرم از دست رفت. اهل آبادی از من رم میکنند. حالا چه داری که به من بگویی؟»
ـ مرگ حقّه، ما از او هستیم و...
مرد دردمند به میان حرفش دوید: «اگر از او هستیم، پس چرا این قدر زجرکشمان میکند؟»
ـ او کاری با ما نمیکند. فقط دادههای خودش را از ما پس میگیرد. منتها، آن موقع که غرق در نعمتهایش هستیم، چیزی حالیمان نیست.
هفتصد و چهل و نه
میگویند اهالی این ده پرت که در نقشهٔ جغرافیایی هم یادی از آن نشده، باقیماندهٔ نسل وحشتزدهای هستند که یقه چاک و بیدستار، از مقابل سپاهیان مغول گریخته و به این کوهها پناه آوردند و از آن جایی که مغولان پروردهٔ دشت و صحرا بودند، هرگز پایشان به آنجا نرسید. شاید به همین دلیل برخلاف سایر بلاد خراسان که مردمشان هر یک، حکایتی از مغولان را، سینه به سینه نقل میکردند، هیچ یک از توپچناریها، هیچ خاطرهای از هیچ مغولی نداشت.
شيرين
فرزانه بهرغم حرفهای گلبوته که گفته بود «جا قحطیه میخواهی بروی خانه آن گبر؟» به سمت خانه امیدعلی به راه افتاد.
تا جایی که او دریافته بود، گناه امیدعلی این بود که سالها پیش به هنگام خشکسالی، ننهنقل که قصد زیارت قبر امام هشتم را داشت به در خانهٔ امیدعلی رفته و از او مقداری گندم خواسته بود تا برای کبوتران حرم سوغات ببرد. اما مرد در جواب گفته بود: «حرفی ندارم، فقط برو زیارتت را بکن؛ وقتی برگشتی آن گندمها را آرد میکنم و به خودت میدهم. چون واجبتر از آن کفترهایی.»
گذشته از آن، زیر بار تقاضای تاجمحمد هم که چند بار از او خواسته بود، در روزهای عزاداری محرّم به قلعهٔ استاد بروند و سینهزنی کنند، نرفته و گفته بود: «ما رعیتهای دیمکار، هر روز از صبح تا شام زیر علم آفتاب سینه میزنیم.»
شيرين
«همیشه سنگ به درخت میوهدار میخورد.
شيرين
تا کمر به آب زدی، به پا سوخته میگویی سماع کن!
شيرين
گلبوته که تا این لحظه خودخوری کرده بود و دم نزده بود گفت: «حالا چرا این قدر شتاب داری؟ لیلا هنوز بچه است.» تازه نصف جهازش هم مهیا نیست.
ننه گلحسن که درد گلبوته را میفهمید و میخواست دلش را بیشتر بسوزاند گفت: «عیبی ندارد. زن هر چی کمسالتر باشد، فرمان شوهرش را بیشتر میبرد. برای جهازشم دلنگران نباش. توی شهر همه چیز پیدا میشود.»
شيرين
خدیجه که چشمش به شکم برآمدهٔ زن جوان افتاد، با کنایه گفت: «چه خبرته؟ هر وقت دیدمت آبستن بودی!»
زن که کمی رنجیده بود، خندهای پُرکنایه کرد و به تلافی گفت: «زن اگر نزاید که میخشکد.»
خدیجه هم که طعنه را دریافت کرده بود، پاسخ داد: «بعضی وقتها، چوب خشک بیشتر به کار میآید.»
شيرين
حجم
۲۲۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
حجم
۲۲۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
قیمت:
۱۰۸,۰۰۰
۵۴,۰۰۰۵۰%
تومان