جملات زیبای کتاب توپچنار | طاقچه
تصویر جلد کتاب توپچنار
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب توپچنار

نوع کتاب
۴.۸(از ۱۱ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
انسیه شاه حسینی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
• Khavari •
۵
گناه ما اینه که وقتی به مصیبتی برمی‌خوریم، به جای اینکه از آن درس بگیریم، دورش طواف می‌کنیم.
هفتصد و چهل و نه
۲
بابا هیچ چیز بهتر از دوست داشتن و محبت نیست.
هفتصد و چهل و نه
۱
«این طور که انصاف نیست. آخر باید یکی پیدا شود و دست ما بی‌سروسامان‌ها را بگیرد... تنهایی استخوان آدم را پوک می‌کند.»
هفتصد و چهل و نه
۱
این همه غروب را که بی‌خود خدا نساخته. حالا این غروب نشد، آن غروب دیگر. هر بی‌خبر رفته‌ای عاقبت یک غروبی برمی‌گردد.
شيرين
۱
همیشه مال روی مال می‌رود و باد زیر پیراهن پاره.
شيرين
۱
خاک ایام به سر آن‌هایی می‌نشیند که دل ندارند.
رضا عابدیان
۱
زن شاخه را رها کرد و پاسخ داد: «چه حُسنی؟ توی این خراب‌شده، زن مثل زمین دیمه.» گلبوته که هفتمین فرزندش را در بطن خویش می‌پروراند، به چابکی از درخت پایین پرید و ادامه داد: «دل به هیچی ندارم. هر وقت چشمم به باریکه راهی می‌افتد، می‌خواهم سرم را بیندازم پایین و بروم. فرزانه با حیرت به او نگاه می‌کرد. زن دامنش را بالا زد. عرق‌های صورتش را با آن پاک کرد و با صدای شکسته‌ای ادامه داد: «هیچ وقت شوهر نکن دختر!»
هفتصد و چهل و نه
۰
نرگس دست زمخت و یخ‌کردهٔ پدرش را با لب‌های خونی بوسید و نالید: «نگذار بمیرم بابا!» امیدعلی که دیگر توان ایستادن نداشت، به قاطر تکیه داد و سرش را بر پای خشکیدهٔ دختر نهاد و گریه کرد.
هفتصد و چهل و نه
۰
«زن جوانم را سیل برد. نوگُلم پرپر شد. پسرم از دست رفت. اهل آبادی از من رم می‌کنند. حالا چه داری که به من بگویی؟» ـ مرگ حقّه، ما از او هستیم و... مرد دردمند به میان حرفش دوید: «اگر از او هستیم، پس چرا این قدر زجرکشمان می‌کند؟» ـ او کاری با ما نمی‌کند. فقط داده‌های خودش را از ما پس می‌گیرد. منتها، آن موقع که غرق در نعمت‌هایش هستیم، چیزی حالی‌مان نیست.
شيرين
۰
می‌گویند اهالی این ده پرت که در نقشهٔ جغرافیایی هم یادی از آن نشده، باقی‌ماندهٔ نسل وحشت‌زده‌ای هستند که یقه چاک و بی‌دستار، از مقابل سپاهیان مغول گریخته و به این کوه‌ها پناه آوردند و از آن جایی که مغولان پروردهٔ دشت و صحرا بودند، هرگز پایشان به آنجا نرسید. شاید به همین دلیل برخلاف سایر بلاد خراسان که مردمشان هر یک، حکایتی از مغولان را، سینه به سینه نقل می‌کردند، هیچ یک از توپچناری‌ها، هیچ خاطره‌ای از هیچ مغولی نداشت.
شيرين
۰
فرزانه به‌رغم حرف‌های گلبوته که گفته بود «جا قحطیه می‌خواهی بروی خانه آن گبر؟» به سمت خانه امیدعلی به راه افتاد. تا جایی که او دریافته بود، گناه امیدعلی این بود که سال‌ها پیش به هنگام خشکسالی، ننه‌نقل که قصد زیارت قبر امام هشتم را داشت به در خانهٔ امیدعلی رفته و از او مقداری گندم خواسته بود تا برای کبوتران حرم سوغات ببرد. اما مرد در جواب گفته بود: «حرفی ندارم، فقط برو زیارتت را بکن؛ وقتی برگشتی آن گندم‌ها را آرد می‌کنم و به خودت می‌دهم. چون واجب‌تر از آن کفترهایی.» گذشته از آن، زیر بار تقاضای تاج‌محمد هم که چند بار از او خواسته بود، در روزهای عزاداری محرّم به قلعهٔ استاد بروند و سینه‌زنی کنند، نرفته و گفته بود: «ما رعیت‌های دیمکار، هر روز از صبح تا شام زیر علم آفتاب سینه می‌زنیم.»
شيرين
۰
«همیشه سنگ به درخت میوه‌دار می‌خورد.
شيرين
۰
تا کمر به آب زدی، به پا سوخته می‌گویی سماع کن!
شيرين
۰
گلبوته که تا این لحظه خودخوری کرده بود و دم نزده بود گفت: «حالا چرا این قدر شتاب داری؟ لیلا هنوز بچه است.» تازه نصف جهازش هم مهیا نیست. ننه گل‌حسن که درد گلبوته را می‌فهمید و می‌خواست دلش را بیشتر بسوزاند گفت: «عیبی ندارد. زن هر چی کم‌سال‌تر باشد، فرمان شوهرش را بیشتر می‌برد. برای جهازشم دل‌نگران نباش. توی شهر همه چیز پیدا می‌شود.»
شيرين
۰
خدیجه که چشمش به شکم برآمدهٔ زن جوان افتاد، با کنایه گفت: «چه خبرته؟ هر وقت دیدمت آبستن بودی!» زن که کمی رنجیده بود، خنده‌ای پُرکنایه کرد و به تلافی گفت: «زن اگر نزاید که می‌خشکد.» خدیجه هم که طعنه را دریافت کرده بود، پاسخ داد: «بعضی وقت‌ها، چوب خشک بیشتر به کار می‌آید.»
رضا عابدیان
۰
شب بود. باد می‌آمد. دل زُلال دختر، از زیبایی کورسوی رمزآلود چراغی که از نوک کوه پیدا بود، می‌تپید. رگه‌های مهتابی که به شاخه‌های تک‌درخت افتاده بود، خبر می‌داد که ماه در تلاش است تا تنهٔ گرد و تُپل خود را از پشت کوه بالا بکشد. صدای شب‌پاها که در دل سیاهی شب فریاد می‌کشیدند، از دورها می‌آمد. گلهٔ شغال‌ها دور شده بود و دیگر زوزه‌های دسته‌جمعی آن‌ها به گوش نمی‌رسید.
رضا عابدیان
۰
غروب‌ها توپچنار زنده می‌شد. از هر اجاقی دودی به هوا برمی‌خاست مردان خستهٔ آبادی به همراه گاو و گوسفند و اسب و الاغ و قاطر و بز، از صحرا بازمی‌گشتند. شب‌پاها برای شب بیداری آماده می‌شدند و اهالی در مسیر پُر پیچ و تاب چشمه، در رفت و آمد بودند.
رضا عابدیان
۰
خروس‌های بی‌تاب که چون مردان گریزپا، شب را به زور در زیر طاقی به صبح رسانده بودند، کلافه از معاینات سحرگاهی‌ِ مرغان که خروج آن‌ها را به تأخیر می‌انداخت، غرولندکنان و پرافشان از دریچهٔ تنگ بیرون می‌زدند. دختر پرسرخ سرگردان خروسی را در هوا گرفت و گفت: «یک درخت سیب مگر بیشتر از یک بزغاله آب می‌خواهد؟ تا اینجا هستم، خودم آبش می‌دهم. حضرت علی (ع) می‌فرماید: «اگر قادر بودم روی شانه‌هایم نخل می‌کاشتم.»
رضا عابدیان
۰
گلبوته که از لحظهٔ ورود به باغ، حال و هوای دیگری یافته بود، به درخت تکیه کرد. شاخه‌های آن را به طرف صورتش کشید و گفت: «درخت انجیر، بوی مادرم را می‌دهد... حیاط خوبی داشتیم. وسطش یک درخت بزرگ انجیر بود. من زیر همان به دنیا آمدم. مادرم بالای درخت بود که دردش گرفت. وقتی خودش را رساند پایین، دیگر من به دامنش بودم. زیر همان درخت هم بزرگ شدم. هر وقت کارم داشت به درخت نگاه نکرده، داد می‌زد «گلبوته بیا پایین».