زن شاخه را رها کرد و پاسخ داد: «چه حُسنی؟ توی این خرابشده، زن مثل زمین دیمه.»
گلبوته که هفتمین فرزندش را در بطن خویش میپروراند، به چابکی از درخت پایین پرید و ادامه داد: «دل به هیچی ندارم. هر وقت چشمم به باریکه راهی میافتد، میخواهم سرم را بیندازم پایین و بروم.
فرزانه با حیرت به او نگاه میکرد. زن دامنش را بالا زد. عرقهای صورتش را با آن پاک کرد و با صدای شکستهای ادامه داد: «هیچ وقت شوهر نکن دختر!»