همین طور که نگاههایمان، بچهها را که زیر کابلها بالا و پایین میدویدند، دنبال میکرد، ناگهان فریاد دردآوری توجه همه را به خود جلب کرد. ضربه سخت کابلی که روی سر یکی از بچهها نشسته بود، شکاف عمیقی را در سرش ایجاد کرده بود. خون به شدت میزد بیرون و میریخت روی چهرهاش. اما او با نالهای دردناک دستانش را روی چشمانش میفشرد. باور کردنی نبود اما خوب که نگاه کردیم. سفاکی بعثیها را به مراتب بیش از آنچه تصور میکردیم، یافتیم. چشم چپ آن اسیر مظلوم، بر اثر ضربه کابل از حدقه در آمده بود و خون گرم از لای انگشتانش میزد بیرون. (...) هنوز چند لحظهای نگذشته بود که مجدداً یکی دیگر از بچهها به همان نحو، با ضربه کابل چشم خود را از دست داد.