
٪۵۰
کتاب معلم فراری
براساس زندگی شهید محمدابراهیم همت (قصه فرماندهان ۳)
پدیدآورندگان:
رحیم مخدومیانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
|قافیه باران|
۱۶
کاک سیروس، یکی از فرماندهان ضدانقلاب بود. دیروز، با دار و دستهاش به مقر سپاه آمدند و گفتند با آقای فرمانده کار داریم. موسی جلو رفت و پرسید: «با فرمانده سپاه چه کار دارید؟»
کاک سیروس گفت: «با نیروهایم آمدهام تسلیم آقای فرمانده شوم. ما میخواهیم سرباز او شویم. فرمانده شما خیلی مرد است.»
esmail
۱۵
وقتی پای عشق به میان آید، عقل راهش را میکشد و میرود.
|قافیه باران|
۱۲
حرف حسابش این است که میگوید یک فرمانده باید خودش را با کمترین نیروهایش مقایسه کند.
۱۱
«محمدابراهیم همت» در سال ۱۳۳۴ در شهر قمشه اصفهان بهدنیا آمد؛ در حالیکه پیش از تولد، ننه نصرت و مشهدی علیاکبر، عشق امام حسین (ع) را در دلش جا داده بودند.
یکجور پدر و مادرها، امام حسین (ع) را در دل بچه هایشان جا میدهند. اینجور بچه ها اگر در طول زندگی با عشق امام حسین (ع) زندگی کنند، اگر اجازه ندهند شمر به دلشان راه پیدا کند، آنوقت مثل یاران واقعی امام حسین (ع) زندگی میکنند.
|قافیه باران|
۹
پیامبر اکرم (ص) در روزهای آخر عمر خود به مسجد آمد و فرمود: هرکس حقی به گردن من دارد، برخیزد و طلب کند؛ چرا که قصاص در این دنیا آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است.
F
۸
هنوز صحبتهایش تمام نشده بود که صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت و از جا بلند شد... همانجا بود که فهمیدم آدمها همه شان میترسند؛ چرا که آنروز در حقیقت همه ما ترسیده بودیم. هم امام ترسیده بود و هم ما. امام از دیر شدن وقت نماز میترسید و ما از صدای شکستن شیشه. او از خدا میترسید و ما از غیرخدا. آنجا بود که فهمیدم هرکس واقعآ از خدا بترسد، دیگر از غیر خدا نمیترسد... و هرکس از غیرخدا بترسد، از خدا نمیترسد.
ایران
۶
مثلا یکجور مادرها هستند که وقتی میخواهند بچه بهدنیا بیاورند، فقط به جسم خود و بچه شان اهمیت میدهند
۶
هرکس واقعآ از خدا بترسد، دیگر از غیر خدا نمیترسد... و هرکس از غیرخدا بترسد، از خدا نمیترسد.
fati
۵
امام از دیر شدن وقت نماز میترسید و ما از صدای شکستن شیشه. او از خدا میترسید و ما از غیرخدا. آنجا بود که فهمیدم هرکس واقعآ از خدا بترسد، دیگر از غیر خدا نمیترسد... و هرکس از غیرخدا بترسد، از خدا نمیترسد.
mojtaba
۵
همانجا بود که فهمیدم آدمها همه شان میترسند؛ چرا که آنروز در حقیقت همه ما ترسیده بودیم. هم امام ترسیده بود و هم ما. امام از دیر شدن وقت نماز میترسید و ما از صدای شکستن شیشه. او از خدا میترسید و ما از غیرخدا. آنجا بود که فهمیدم هرکس واقعآ از خدا بترسد، دیگر از غیر خدا نمیترسد... و هرکس از غیرخدا بترسد، از خدا نمیترسد.
کتاب خوان
۴
آنروز در حقیقت همه ما ترسیده بودیم. هم امام ترسیده بود و هم ما. امام از دیر شدن وقت نماز میترسید و ما از صدای شکستن شیشه. او از خدا میترسید و ما از غیرخدا. آنجا بود که فهمیدم هرکس واقعآ از خدا بترسد، دیگر از غیر خدا نمیترسد... و هرکس از غیرخدا بترسد، از خدا نمیترسد.
sera
۳
هرکس واقعآ از خدا بترسد، دیگر از غیر خدا نمیترسد... و هرکس از غیرخدا بترسد، از خدا نمیترسد.
نهان
۳
بعضی دلهای کوچک در وجود هیکلهای درشت جا خوش میکنند؛ در حالیکه در وجود یک پشه هم جا میشوند. بعضی دلهای بزرگ، خودشان را زورکی در وجود یک آدم لاغر و ضعیف و قلمی جا میکنند؛ در حالیکه روی کوه ها و تمام اقیانوسها و در آسمانها هم جا نمیشوند. خلاصه، دنیای جورواجور، دلها و آدمهای جورواجور دارد؛ آن هم دلهایی که فقط در وجود آدمهاست. یعنی فقط آدمها هستند که دل دارند. نه سنگها و نه حیوانات و نه هیچ موجود دیگر، هیچکدام دل ندارند. آدمها، جورواجور فکر میکنند، جورواجور زندگی میکنند و جورواجور میمیرند.
فاطمه
۲
وقتی حاج همت سخنرانی میکند، همه احساس لذت میکنند. همه او را دوست دارند. یک لشکر رزمنده در زمین صبحگاه پادگان دو کوهه خبردار ایستادهاند و به حرفهای او گوش میدهند. آفتاب سوزان خوزستان، همانقدر که تن دوازده هزار نیرو را داغ میکند، تن حاج همت و دیگر فرماندهان را هم داغ کرده. هیچکس زیر سایه بان نیست. هیچ فرماندهی، کفش و لباس نوتر از کفش و لباس رزمنده ها نپوشیده. حاج همت، فقط حالا که به تنهایی در برابر یک لشکر نیرو ایستاده، معلوم است که فرمانده لشکر است
^-^
۱
آدمها با سنگ خیلی فرق دارند. اصلا آدمها با همه چیز فرق دارند.
^-^
۱
آدمها فقط مثل خودشانند؛ مثل آدم.
^-^
۱
آدمها فقط مثل خودشانند؛ مثل آدم.
^-^
۱
آدمها، جورواجور فکر میکنند، جورواجور زندگی میکنند و جورواجور میمیرند.
^-^
۱
بعضی دلها کوچک است، بعضیها متوسط، بعضیها بزرگ. بعضی دلها فقط بدی را در خود جا میدهند؛ بعضیها، هم بدی و هم خوبی را و بعضیها فقط خوبی را. بعضی دلهای کوچک در وجود هیکلهای درشت جا خوش میکنند؛ در حالیکه در وجود یک پشه هم جا میشوند. بعضی دلهای بزرگ، خودشان را زورکی در وجود یک آدم لاغر و ضعیف و قلمی جا میکنند؛ در حالیکه روی کوه ها و تمام اقیانوسها و در آسمانها هم جا نمیشوند. خلاصه، دنیای جورواجور، دلها و آدمهای جورواجور دارد؛
کتاب خوان
۰
یک فرمانده باید خودش را با کمترین نیروهایش مقایسه کند. من باید همرنگ بسیجیها باشم.
فاطمه
۰
موسی بالای لندکروز میپرد و برفها را از روی همت کنار میزند. همت یخ زده است. موسی در حالیکه از دلشوره و نگرانی بغض کرده، پرستارها را صدا میزند.
فاطمه
۰
موسی از سرما خود را مچاله کرده و به رازی فکر میکند که هنوز برای خیلی از نیروها ناشناخته مانده است؛ راز جذابیت همت. هنوز بعضیها میپرسند: همت چطور به ضدانقلاب اعتماد میکند؟ آنها چطور عاشق همت میشوند؟
