
کتاب با کاروان نیزه
ترکیببند عاشورایی
پدیدآورندگان:
علیرضا قزوهانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
چڪاوڪ
۳۶
ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خونفشان نینوا اشکهای حضرت امیر بود...
دلتنگِ ماه
۱۷
«هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است»
دلتنگِ ماه
۱۶
کربلا به اصل خود رسیدن است، هر چه میروم به خود نمیرسم
دلتنگِ ماه
۱۴
بگذریم که دنیا وارونه شده است و امروز، عاشقانْ معشوق هستند و معشوقانْ عاشق! و بدتر آنکه آدمیان بیشتر شیفتۀ خود هستند و شیفتۀ آیینه!
دلتنگِ ماه
۱۲
«با تشنگان چشمۀ احلی من العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است»
دلتنگِ ماه
۱۰
انصافاً زیباترین صفت معشوق «بینیازی» است. معشوق در هر پایه و مایهای که باشد باید بداند که کرشمۀ معشوقی بیشتر در بینیازی تجلی میکند
کتابخون
۱۰
بیسر دوباره میگذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم به آن سر چه حاجت است
دلتنگِ ماه
۹
از دست رفته دین شما، دین بیاورید
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید
دست خداست اینکه شکستید بیعتش
دستی خدای گونهتر از این بیاورید
وقت غروب آمده سرهای تشنه را
از نیزههای برشده پایین بیاورید
امشب برای خاطر طفل سه سالهام
یک سینهریز خوشۀ پروین بیاورید
گودال تیغ کند، سنانهای بیشمار
یک ریگزار سفرۀ چرمین بیاورید
سرها ورق ورق همه قرآن سرمدیست
فالی زنید و سورۀ یاسین بیاورید
خاتم سوی مدینه بگو بینگین برند!
دستبریده جانب امالبنین برند!
کتابخون
۰
این کاروان تشنه ز هر جا گذشته است
صد جویبار چشمۀ حیوان برآمدهست
khorasani
۰
بارانِ می گرفته به ساغر چه حاجت است
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است
آوازۀ شفاعت ما رستخیز شد
در ما قیامتیست به محشر چه حاجت است
کی اعتنا به نیزه و شمشیر میکنیم
ما کشتۀ توایم به خنجر چه حاجت است
بیسر دوباره میگذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم به آن سر چه حاجت است
بسیار آمدند و فراوان نیامدند
من لشکرم خداست به لشکر چه حاجت است
بنشین به پای منبر من نوحهخوان بخوان
تا نیزهها به پاست به منبر چه حاجت است
رهگذر
۰
از دست رفته دین شما، دین بیاورید
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید
دست خداست اینکه شکستید بیعتش
دستی خدای گونهتر از این بیاورید
ریحانه
۰
این خطی از حکایت مستان کربلاست
ساقی فتاد باده نگون شد شکست جام
تسبیح گریه بود و مصیبت دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
ریحانه
۰
در مشک تشنه جرعۀ آبی هنوز هست
اما به خیمهها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزۀ لبتشنگان شکست
ریحانه
۰
بر نیزهها تلاوت خورشید دیدنیست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر!
قرآن منم، چه غم که شود نیزه رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق تواَم کشاند بدین جا نه کوفیان
من بینیازم از همه، تو بینیازتر
ث
۰
«مکتوب میرسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام کوفی و مُهرش فریب بود»