چه میکنند به اصطبلِ خویش یابوها؟
که بسته چشم چو خفاش بر ترازوها
به روی سبزهای از جهل میچرد دلشان
که خیلِ کرگدناناند جای آهوها
همیشه از تپش صیدْ تورشان سرشار
اگرچه یأس نشسته به تورِ جاشوها
بهار آمد و از کوچۀ چمن نگذشت
خمارِ صدشبه دارند نسلِ شببوها
هوا گرفته در این کوچههای بیلبخند
تبسّمی برسان از هوای آنسوها
بهجز گلوله به جیمِ گلویشان ننشست
بگو سیاه بپوشند بعد از این قوها