اگر که میوهی باغ لبت انار نمیشد
کسی به وسوسهی چیدنش دچار نمیشد
سیّد جواد
بادها روز و شب پریشانند، بین امواج تند گیسویت
آتش و آب در کنار هماند، پشت چشمان ماجراجویت
سیّد جواد
خاک کجارا سر بگیرند عاشقان در شهر
شبها که میبندی در می خانههایت را
سیّد جواد
انار ماهی لبهات بسکه شیرین است
سکوت تو عسل و خندههات نی شکریست
سیّد جواد
خوش به حال کسی که در باران زیر چتر تو شعر میخواند
خوش به حال کسی که در شعرش لذت بودن تو را دارد
sadeghi
کنج محراب ابرویت ابلیس بی توقف نماز میخواند
برق چشمت هنوز میداند شیطنتهای کال چیدن را
سیّد جواد
از صفحهی روزگار باید بروم
از صفحهی روزگار باید بروم
با یک دل بی قرار باید بروم
حرفی دیگر نمانده بین من و تو
از زندگییت کنار باید بروم
Zahra h.Alami