میگویم: «من آگورافوبیا دارم؟»
لبهایش را جمع میکند. «این یه سؤاله؟»
«نه، فقط میخواستم مطمئن شم که میدونی یعنی چی.»
«البته که میدونم. تو از فضاهای باز خوشت نمیآد.»
دوباره چشمانم را میبندم و سرم را تکان میدهم.
«اما فکر میکردم آگورافوبیا یعنی اینکه فقط نمیتونی مثلاً بری جایی چادر بزنی. یعنی چیزهای خارج از خونه.»
«هیچجا نمیتونم برم.»