صدای دیگری نبود و ما به این سکوت دیوانه کننده عادت کرده بودیم؛ که ناگهان صدای رسایی از داخل عصا گفت:
-قربان...
خودتان فکر کنید در آن حالت ما چه حالی شدیم، من انگار از فرق سرم تا نوک پایم آب داغ ریختن و میلاد به بغل هیرداد پرید و هیرداد از ترس او را به زمین انداخت و سارا جیغ بلندی کشید و به پشت سنگ رفت و پناه گرفت و مجید در جایش خشکش