جملات زیبای کتاب بلگراد: جلد اول؛ پیام پیشگو | طاقچه
تصویر جلد کتاب بلگراد: جلد اول؛ پیام پیشگو
off

کتاب بلگراد: جلد اول؛ پیام پیشگو

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۵۴ رأی)
انتشارات طلوع ققنوس
۶
قصه‌گویی که حتی مثل آدم‌های دیگر سروشکل درست حسابی نداشت و کاملاً شبیه آدم‌های لاابالی بود. سر زانوهای شلوارش پاره و وصله‌دار بودند؛ به همراه کفش‌های سوراخی که نوک انگشتانش از آن بیرون زده بودند. جنس لباسش پشمی و آستین‌هایش بلند و تنه لباسش آن‌قدر کوتاه بود که با یک طناب به کمرش وصل کرده بود؛ کلاهش هم اگر دقت می‌کردید مدلی نبود که در ساندریا مرسوم باشد. تنها چیزی‌که به‌نظر گاریون مناسب با شخصیت قصه‌گو و نو به‌نظر می‌رسید؛ شنلی بود که روی دوش‌هایش انداخته بود که آن‌هم کثیف و خاکی و ذره‌های خورد و خوراکش پراکنده و خال‌خالی رویش ریخته شده بودند. قصه‌گوی پیر موهای سفیدش هم مثل ریشش کم‌پشت شده بود.
انتشارات طلوع ققنوس
۴
اولین چیزی‌که پسرک گاریون به‌خاطر می‌آورد، آشپزخانه مزرعه فالدور بود. برای تمامی عمرش خاطره و احساس گرم و خاصی که از این آشپزخانه و کسانیکه در شلوغی و سروصداهای زیاد با جدیت بین بوهای عجیب‌وغریب مشغول به فعالیت بودند را فراموش نمی‌کرد. همیشه آشپزخانه برایش تداعی این فکر بود که چقدر غرق در آسایش، امنیت، صلح، رفاقت، غذای کافی است. مهم‌ترین احساسش، آنجا خانه او بود. برای گاریون رشد کردن و قد کشیدنش در زندگی فعلی اهمیت نداشت چیزی که مهم بود. اهمیت فراموش نکردن این حقیقت بود که شروع تمام خاطرات زندگی‌اش از آن آشپزخانه بود.
Sarina
۱
دندان قروچه‌ای کرد و با کنار گذاشتن تمام ملاحظات با لحن تمردآمیزی گفت. «اگه باراک فکر نمی‌کنه که مزاحمتی برای اونا دارم، خوشحال می‌شم همراهشون برم.» عمه پل با چشمان سخت شده‌اش به او خیره شد. آقای گرگ با دهان بسته خندید و گفت. «پل! توله شیرت داره دندون در می‌آره.»
امیرحسین طالبی
۰
تاریخچه جنگ ایزدان و دخالت بلگراث جادوگر در این جنگ‌ها –اقتباسی از کتاب آلورن به هنگام پیدایش جهان جدید بوده است، زمانی که ایزدان هفتگانه در صلح و آرامش به سر می‌بردند، همچنین نژادها و اقوام گوناگون مردم مانند یک ملت زندگی می‌کردند. بلار، جوان‌ترین ایزد هفتگانه، محبوب آلورن بود. وی با مراقبت و توجه ایزدان در پیشگویی‌ها همراه شده و با موفقیت مسئولیتش را به انجام می‌رساند. دیگر ایزدان نیز مشغول گردآوردن مردمی به دور خودشان بودند تا هر ایزد ملتی از خود را بنا کرد.
Sarina
۰
و سپس به‌نظر رسید که او به کالسکه جایی‌که گاریون نشسته بود خیره شد، چشم‌های شیری‌اش تماماً کور بودند. حالتش ناگهان از روی یک شادی دروغین به وحشتی ناشناس تغییر کرد. او زمزمه کرد، با تمام وجود تعظیم کرد. «درود، بر بزرگ‌ترین ایزدان. وقتی شما میراثتان را بدست بیاورید، به‌خاطر می‌آورید که مارتاژ اولین کسی بوده که به شما درود گفته.»
Sarina
۰
پیروزی تو ثبت میشه. تو باید کمی روی ویژگی بزدلی سودمندت کار کنی. این غرایز تو می‌تونه باعث کوتاهی عمرت بشه.
Sarina
۰
به‌نظرش رسید که یک صدای فریاد جسورانه شنیده است و به سختی توانست قبول کند که این صدا، از گلوی خودش خارج شده است. ناگهان متوجه شد که درحال قدم برداشتن به جلو است و نیزه‌اش را به سمت سر حیوان عظیم‌الجثه هدف گرفته است.
Sarina
۰
این اواخر خیلی شبیه به آرندیش‌ها رفتار کرده. اول اینکه از اون اسب‌های طوفانی سواری گرفت، بعدش هم خودش انداخت جلوی اون گرازوحشی که دنده‌هاش رو شکست. مطمئنی وقتی نوزاد بوده کله‌اشو زمین نکوبیدی؟