قصهگویی که حتی مثل آدمهای دیگر سروشکل درست حسابی نداشت و کاملاً شبیه آدمهای لاابالی بود. سر زانوهای شلوارش پاره و وصلهدار بودند؛ به همراه کفشهای سوراخی که نوک انگشتانش از آن بیرون زده بودند. جنس لباسش پشمی و آستینهایش بلند و تنه لباسش آنقدر کوتاه بود که با یک طناب به کمرش وصل کرده بود؛ کلاهش هم اگر دقت میکردید مدلی نبود که در ساندریا مرسوم باشد. تنها چیزیکه بهنظر گاریون مناسب با شخصیت قصهگو و نو بهنظر میرسید؛ شنلی بود که روی دوشهایش انداخته بود که آنهم کثیف و خاکی و ذرههای خورد و خوراکش پراکنده و خالخالی رویش ریخته شده بودند. قصهگوی پیر موهای سفیدش هم مثل ریشش کمپشت شده بود.