من نتوانستم چشم از روی دختر بردارم، خیلی خوشگل بود.
وقتی داشت، به داخل میرفت، برگشت و به من نگاه کرد. وقتی نگاهم کرد، من فهمیدم برای چه پا به این دنیا گذاشتم. قلبم جوری شروع به زدن کرد که انگار میخواهد، از جایش کنده شود، جایش در سینهام بدجوری تنگ بود، تمام تنم حس عجیبی به خودش گرفت. موهای دستم راست شد، سرم گیج رفت، کم مانده بود، زمین بیفتم.