
٪۵۰
مهدی نجفی
۱۵۵
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
• امیررضا محسنی •
۱۳۳
جان من است او، هی مزنیدش
آنِ من است او، هی مبریدش
متصل است او، معتدل است او
شمع دل است او، پیش کشیدش
هر که ز غوغا، وز سر سودا
سر کشد اینجا، سر ببریدش
عام بیاید، خاص کنیدش
خام بیاید، هم بپذیرش
نک شه هادی، زان سوی وادی
جانب شادی، داد نویدش
داد زکاتی، آب حیاتی
شاخ نباتی، تا بمزیدش
کاربر479065
۱۰۹
ای دوست شکر خوشتر یا آنکه شکر سازد
ای دوست قمر خوشتر یا آنکه قمر سازد
بگذار شکرها را، بگذار قمرها را
او چیز دگر داند، او چیز دگر سازد
اویس
۷۷
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
B-vafa
۶۵
کفرت همگی دین شد، تلخت همه شیرین شد
حلوا شدۀ کلی، حلوات مبارک باد
hojjat
۶۲
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر
کآن چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست
min
۶۰
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
🍃hoda🍃
۵۹
علتِ عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
مهدی نجفی
۵۰
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
ناریان مر ناریان را جاذبند
نوریان مر نوریان را طالبند
مهدی نجفی
۴۹
آزمودم مرگ من در زندگیست
چون رهم زین زندگی پایندگیست
اُقتلونی اُقتلونی یا ثقات
اِنّ فی قتلی حیاتاً فی حیات
هیچــ🌱ـــــ
۴۲
رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست
Maede Kh
۴۱
چون که اسرارت نهان در دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
دانهها چون در زمین پنهان شود
سرّ آن سرسبزی بستان شود
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳۴
تا نگرید ابر کی خندد چمن
مهدی نجفی
۳۲
ان الله لا ینظُر اِلی صُوَرکم و لا اِلی اعمالکم و انّما ینظُرُ اِلی قُلوبُکم
hojjat
۳۱
عشق جز دولت و عنایت نیست
جز گشاد دل و هدایت نیست
ماهی
۲۸
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
معجزهیِ سپاسگزاری.
۲۳
حکایت من و تو (منی و تویی)
آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟
گفت: من، گفتش: برو، هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق یار سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت
باز گِردِ خانه انباز گشت
بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟
گفت: بر در هم تویی ای دلستان
گفت: اکنون چون منی، ای من درآ
نیست گنجایی دو من در یک سرا
hojjat
۲۳
ای دوست شکر خوشتر یا آنکه شکر سازد
ای دوست قمر خوشتر یا آنکه قمر سازد
بگذار شکرها را، بگذار قمرها را
او چیز دگر داند، او چیز دگر سازد
hojjat
۲۱
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
🍃hoda🍃
۲۰
این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
Melika_SA
۲۰
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحهشرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
سرّ من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
neda
۲۰
پس کدامین شهر از آنها خوشتر است
گفت: آن شهری که در وی دلبر است
Zahra.st
۱۸
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
کاربر ۲۵۴۳۹۳۷
۱۷
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید
کاربر ۴۱۴۵۲۹۹
۱۷
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
کاربر ۶۹۴۲۹۱۱
۱۷
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی
hojjat
۱۵
بروید ای حریفان بکشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
ترابی۶۸۳۱
۱۴
بیهمگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود
:)
۱۴
حکایت بازرگان و طوطی
بود بازرگان و او را طوطیای
در قفس محبوس زیبا طوطیای
چون که بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد
هر غلام و هر کنیزی را ز جود
گفت: بهر تو چه آرم گوی زود
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کآرمت از خطۀ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
hojjat
۱۳
چنان مستم، چنان مستم من این دم
که حوا را بنشناسم ز آدم
ز شور من بشوریدست دریا
ز سرمستی من مست است عالم
