حکایت من و تو (منی و تویی)
آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟
گفت: من، گفتش: برو، هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق یار سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت
باز گِردِ خانه انباز گشت
بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟
گفت: بر در هم تویی ای دلستان
گفت: اکنون چون منی، ای من درآ
نیست گنجایی دو من در یک سرا