
sobhan redfild
۵
«خدایا، به ما رحمت آور و بالهای شکستهمان را سالم کن!»
sobhan redfild
۵
عشق محدود تملک معشوق را میخواهد اما عشقِ نامحدود تنها در آرزوی خود عشق است.
sobhan redfild
۳
زیبایی ذهنهای ما را گیج میکند؛ نمیتوانیم با کلمات بیانش کنیم؛ شعوری است که چشمهای ما بر آن بسته است
sobhan redfild
۳
عشق تنها آزادی در جهان است چرا که چنان مقامی روح را میبخشد که قوانینِ بشری و پدیدههای طبیعی، هیچیک، را قدرتِ آن نیست که جلوی حرکتِ عشق را بگیرند.
sobhan redfild
۳
آن جاهایی که در آن پیشتر سرودِ موج را سرخوشانه گوش میسپردم، تنها زوزهی باد و غضبِ دریا که به پرتگاه میکوفت، به گوش میرسید.
sobhan redfild
۳
هیچچیزی زیباتر از آن روزهای عشق و هیچچیزی تلختر از شبهای هراسناک غصه نیست.
sobhan redfild
۲
یک جام آدم را به خود نمیکشاند مگر از پسِ شیشهی شفافش رنگِ شراب خودنمایی کند.
☆Nostalgia☆
۲
این روزها ازدواج مضحکهای است که ترتیب دادن آن بر عهدهی خانوادهی داماد است. در بیشتر کشورها، این مردان جواناند که پیروز این تجارتاند و والدین مغلوب آن. زنان مثل کالاییاند که خریده میشوند و از این خانه به دیگری منتقل میشوند. در این لحظه، زیبایی عروس محو میشود و به تکهای کهنه از اثاث منزل تبدیل میشود که سالها در گوشهای تاریک مانده باشد.
☆Nostalgia☆
۲
یادم است که میگفت: «شعرا و نویسندگان سخت بر آنند که ماهیت زنان را دریابند اما تا امروز که نتوانستهاند رموزِ پنهانی قلبشان را کشف کنند چون از پسِ حجاب جنسیت به آنها مینگرند و چیزی نمیبینند جز امور بیرونی؛ آنها از خلال شیشهای از نفرت به زنان نگاه میکنند، شیشهای که هر چیزی را بزرگ میکند، برای همین است چیزی جز ضعف و تسلیم نمیبینند».
Dignity
۲
در مقابل پنجره ایستادم، خیره به دریا، در فکر سرزمینهای وسیعِ ورای این جای مفلوک، در فکر آزادی واقعی و استقلال شخصیای که آنجاها یافت میشوند. فکر کردم که من دارم نزدیک تو زندگی میکنم، محصورِ سایهی روانت، مغروق اقیانوس دلبستگیات.
DelAram
۲
عشق محدود تملک معشوق را میخواهد اما عشقِ نامحدود تنها در آرزوی خود عشق است.
sobhan redfild
۱
شجاعت نشان دادن در مقابل موانع و مشکلات شرافتمندانهتر از خزیدن به دنیای آرامش درون است.
sobhan redfild
۱
پرنده نمیتواند با بالهای شکستهاش پرواز کند.
Dignity
۱
قلب یک زن با زمان با فصل عوض نمیشود، حتی اگر تا ابد بمیرد قلبش نابود نمیشود. قلب زن مثل دشتی است که به میدان نبرد تبدیل شود، پس از آن که درختان از ریشه درآمدند و سبزهها سوختند و صخرهها از خون سرخ شدند و زمین انبارِ استخوانها و جمجمهها شد، همچنان آرام و ساکت میماند انگار نه انگار که جدالی خونین درگرفته بوده؛ چون در این میان بهار و تابستان میآیند و کار خویش را از سر میگیرند.
Dignity
۱
چنین کاری برآمده از قدرتی تازه است و این قدرت توانایی قربانی کردنِ چیزی برای به دست آوردنِ چیزی بزرگتر است؛
Dignity
۱
بعد من گفتم: «در این گوشهی دنج، قلب مرا هم دفن کردهاید».
DelAram
۱
آیا عاشقی هست که بتواند از به آغوش کشیدنِ شبحی لذت ببرد یا مردی تشنه با چشمهای از رویا سیراب شود؟
DelAram
۱
پرنده نمیتواند با بالهای شکستهاش پرواز کند.
DelAram
۱
آدمی که شبح مرگ را دیده باشد، دیگر از چهرهی دزدان نمیترسد؛ سربازی که شمشیرهایی را دیده است که بالای سرش برق میزند و جویبارهای خون را زیرپاهایش شاهد بوده، اهمیتی به سنگپرانی بچهها به طرفِ خودش نمیدهد.
DelAram
۱
جانی که یک بار سایهی خداوند را دیده باشد، دیگر از اشباحِ شیاطین هراسیش به دل نیست. و چشمهایی که یک بار به فردوسها نگریسته باشند، از دردهای خاک بسته نخواهد شد
DelAram
۱
تا به امروز تنها یک حقیقت از کل ماجرا بیرون کشیدهام؛ و این حقیقت بیریایی است که تمامی اعمالمان را زیبا و ستودنی میکند.
DelAram
۱
شجری که در غار ببالد، ثمر نخواهد داد
Dignity
۰
آن کلمهای که سلما آن شب گفت، مرا بین گدشته و آیندهام اسیر ساخت، مثلِ قایقی که وسطِ اقیانوس لنگر انداخته باشد. آن کلام مرا از خواب جوانی و انزوا بیدار کرد و مرا روی صحنهای برد که زندگی و مرگ نقشهایشان را ایفا میکردند.
همین که وارد باغ شدیم، عطرِ گ
Dignity
۰
آن کلمهای که سلما آن شب گفت، مرا بین گدشته و آیندهام اسیر ساخت، مثلِ قایقی که وسطِ اقیانوس لنگر انداخته باشد. آن کلام مرا از خواب جوانی و انزوا بیدار کرد و مرا روی صحنهای برد که زندگی و مرگ نقشهایشان را ایفا میکردند.
Dignity
۰
شاعران غربی لبنان را جایی افسانهای میدانند، جایی که پس از داوود و سلیمان و دیگر انبیا فراموش شده است، پس از هبوط آدم و حوا. برای آن شاعران غربی، کلمهی «لبنان» بیانی شاعرانه مرتبط با کوههایی است که گوشهگوشهاش زیر سدرهای مقدس کندر سوزانده میشود. لبنان به یادش میآورد معابدی از مس و مرمر را که تسخیرناپذیر و عبوس ایستادهاند و سوای اینها، گلهای از آهوان. آن شب، لبنانِ رویاها را با چشمانِ یک شاعر دیدم.
Dignity
۰
برای همین، ظاهرِ چیزها با احساسات عوض میشوند و ما در آنها جادو و زیبایی میدیدیم، چون حقیقتاً در خودمان جادو و زیبایی را میدیدیم.
Dignity
۰
روحی که زمزمهی گلها و تغنی سکوت را میشنود، میتواند جیغ جان و قیل و قال قلبم را هم بشنود.
Dignity
۰
بهنرمی زمزمه کرد: «حالا میدانم چیزی هست که بلندتر از آسمان، عمیقتر از اقیانوس و غریبتر از زندگی و مرگ و زمان است. حالا چیزی را میدانم که پیشتر نمیدانستم».
Dignity
۰
چهطور است فکر کنیم عشق غریبهای است که شب به دیدارمان میآید و روز ترکمان میکند؟ یا شاید این عشق را رویایی بدانیم که وقتی خواب بودیم، سراغمان آمد و حالا که بیدار شدیم، رهایمان کرد؟
Dignity
۰
من هم زندانی غصه و خاطرات شدم. روزها و شبها شکارم کرده بودند مثل عقابی که قربانیاش را تکهتکه کند. بارها سعی کردم مصیبتم را فراموش کنم و خودم را غرقِ کتابهای چاپی و دستی کنم، اما مثل خاموس کردنِ آتش با نفت بود، چون در صفِ گذشته هیچ چیزی نمیتوانستم ببینم جز تراژدی و هیج نمیشنیدم به جز آه و ناله. «کتاب ایوب» برایم بسیار جذابتر از «مزامیر» بود و «مراثی ارمیا» را بر «غزل غزلهای سلیمان» ترجیح میدادم. «هملت» بیش از هر نمایش غربی دیگر به روحیاتم نزدیک بود. یأس سوی چشمهایم را کم کرد و گوشهایم را بست. ما چیزی نمیتوانیم ببینیم جز اشباح زوال و چیزی نمیتوانیم بشنویم جز ضربانِ قلبِ آشفتهمان.