سرم را چرخاندم به طرف صدا. باورم نمیشد. دهها اسیر عراقی، پا برهنه و شعارگویان به طرفمان میآمدند. پیشاپیش آنان، علی سوار شانههای یک درجهدار سبیل کلفت عراقی بود و یک پرچم سرخ را تکان میداد و عراقیها هم به دستور او شعار میدادند: «پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!»
باور کنید بار اول و آخر عمرم بود که به این اشعار، حسابی از ته دل خندیدم و شاد شدم! دویدم به استقبال علی. با دیدن من، از قلمدوش درجهدار عراقی پرید پایین و بغلم کرد. تند تند صورتش را بوسیدم. علی هم صورتم را بوسید و خندهکنان گفت: «میبینی اکبر! حتی عراقیها هم طرفدار پرسپولیس هستند!»
هر دو غشغش خندیدیم. عراقیها که نمیدانستند دارند چه شعارهایی میدهند، با ترس و لرز همچنان فریاد میزدند: «پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!»