سال ۱۳۵۹، خانمها تازه روسری سر میکردند. این پرستار روسری ژرژت سرمهای بر سر داشت که با کوچکترین حرکت، عقب میرفت و موهایش بیرون میریخت. علی با دست به من اشاره کرد که نزدیکش بروم. بعد گفت: «سرت را پایین بیاور.»
سرم را نزدیک دهانش بردم. گفت: «این خواهر نزدیک من نیاید.»
کنار پرستار جوان نشستم و جوری که ناراحت نشود، گفتم: «ببین! این بچه اعتقاد دارد موهای یک زن نباید دیده شود. با وضعیتی که دارد، فکر نمیکنم خیلی دوام بیاورد. خواهش میکنم به خواستهاش عمل کن.»
پرستار بدون اینکه ناراحت شود، حرفم را پذیرفت. علی به من نگاه کرد و گفت: «خواهر تو چقدر خوبی! اگر تهران رسیدیم و زنده ماندیم، پیش امام میبرمت و عقدت میکنم.»
این جمله را که گفت، اشک من بیاختیار سرازیر شد. اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «انشاءالله شما خوب بشو، بقیه چیزها مهم نیست.»