شکستهبالترینم من، شکسته، خسته، همینم من
همین که هیچ در او شوقی، به پر کشیدن و رفتن نیست
چه شد که در شبِ خاموشی، ز گردبادِ فراموشی
میان کوچهٔ دلهامان، چراغ عاطفه روشن نیست
به وقت چشم فروبستن، به رسم لالهرخان بر من
کفن ز خون گلو آرید، که خاک خلعت این تن نیست
ریحانه