
بریدههایی از کتاب گلها همه آفتابگردانند
۴٫۶
(۵۸)
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز میشویم!
آرام
گریه هم مثل باران ضروری است
i_ihash
تو را میتوانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم!
B-vafa
ــ آسمان را...!
ناگهان آبی است!
(از قضا یک روز صبح زود میبینی)
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران
چشم خوابآلود خود را واکنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
اِیْ اِچْ|
راستی
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی!
کاربر ۸۸۲۸۲۵
خداوند كوهها را روز سهشنبه آفريد. از اين رو كسان سهشنبه را روزی سنگين دانند.
اِیْ اِچْ|
تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِ سرآغاز سال کو؟
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
ما دوباره سبز میشویم!
B-vafa
بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر
مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر
مرا به حیطه محض حریق دعوت کن
به لحظهلحظه پیش از شروع خاکستر
آرام
ما که این همه برای عشق
آه و ناله دروغ میکنیم
راستی چرا
در رثای بیشمار عاشقان
ـ که بیدریغ ـ
خون خویش را نثار عشق میکنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ میکنیم؟
اِیْ اِچْ|
من به چشمهای بیقرار تو
قول میدهم:
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب می رسد
i_ihash
در خوابهای کودکیام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه میگذرد
دنباله قطار
انگار هیچگاه به پایان نمیرسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجرههایش
تنها تویی که دست تکان میدهی
آرام
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
سایه
گپ زدن از هر دری،
سپیده دم اندیشه
کو کوچهای زخواب خدا سبزتر، بگو
آن خانه کو، نشانی آن کوچه باغ کو؟
i_ihash
پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند: باید سوخت
گفتند: باید ساخت
گفتیم: باید سوخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را!
گفتیم: باید ساخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را!
LoL
امروز هم
ما هر چه بودهایم، همانیم
ما صوفیان ساده سرگردان
درویشهای گمشده دورهگرد
حتی درون خانه خود هم
مهمانیم
ادریس
گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
sama
جرمم این بود: من خودم بودم!
جرمم این است: من خودم هستم!
سایه
خداحافظی
باور نمیکنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
دل بر کنم
تا لحظهلحظه در دل دریای دور
امواج بیکران دقایق را
پارو زنم!
i_ihash
حتی گل کاغذی هم
با گام موسیقی خندههایت
در دفتر شعر من میشکوفد
yas
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم میتراود
زدل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت زهر یاربم میتراود
زدین ریا بینیازم، بنازم
به کفری که از مذهبم میتراود
آرام
دوست داری
بیمحابا مهربان باشی
تازه میفهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام چیزها از سنگ تا انسان
Mithrandir
ای غم، تو که هستی از کجا میآیی؟
هر دم به هوای دل ما میآیی
باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا میآیی!
i_ihash
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
sama
در عبور روزهای آخر اسفند
حس سبزی، حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!
عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادی است!
Mithrandir
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمیتر از غم ندیدم
به اندازه غم تو را دوست دارم
گنگ خواب دیده
تو را با تپشهای قلبم سرودم
به این واژهها احتیاجی ندیدم
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
بایستهای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بالِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
سایه
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی!
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
