
کتاب گلها همه آفتابگردانند
پدیدآورندگان:
قیصر امینپورانتشارات:
انتشارات مروارید٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
آرام
۱۱۴
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز میشویم!
i_ihash
۱۰۷
گریه هم مثل باران ضروری است
B-vafa
۹۲
تو را میتوانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم!
اِیْ اِچْ|
۸۴
ــ آسمان را...!
ناگهان آبی است!
(از قضا یک روز صبح زود میبینی)
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران
چشم خوابآلود خود را واکنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
اِیْ اِچْ|
۷۷
خداوند كوهها را روز سهشنبه آفريد. از اين رو كسان سهشنبه را روزی سنگين دانند.
کاربر ۸۸۲۸۲۵
۷۷
راستی
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی!
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۶۵
تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِ سرآغاز سال کو؟
B-vafa
۶۰
ما دوباره سبز میشویم!
اِیْ اِچْ|
۵۶
ما که این همه برای عشق
آه و ناله دروغ میکنیم
راستی چرا
در رثای بیشمار عاشقان
ـ که بیدریغ ـ
خون خویش را نثار عشق میکنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ میکنیم؟
آرام
۵۶
بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر
مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر
مرا به حیطه محض حریق دعوت کن
به لحظهلحظه پیش از شروع خاکستر
i_ihash
۵۲
من به چشمهای بیقرار تو
قول میدهم:
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب می رسد
آرام
۴۰
در خوابهای کودکیام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه میگذرد
دنباله قطار
انگار هیچگاه به پایان نمیرسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجرههایش
تنها تویی که دست تکان میدهی
سایه
۲۹
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
سپیده دم اندیشه
۲۸
گپ زدن از هر دری،
LoL
۲۷
پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند: باید سوخت
گفتند: باید ساخت
گفتیم: باید سوخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را!
گفتیم: باید ساخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را!
i_ihash
۲۶
کو کوچهای زخواب خدا سبزتر، بگو
آن خانه کو، نشانی آن کوچه باغ کو؟
ادریس
۲۱
امروز هم
ما هر چه بودهایم، همانیم
ما صوفیان ساده سرگردان
درویشهای گمشده دورهگرد
حتی درون خانه خود هم
مهمانیم
sama
۱۹
گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
i_ihash
۱۸
خداحافظی
باور نمیکنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
دل بر کنم
تا لحظهلحظه در دل دریای دور
امواج بیکران دقایق را
پارو زنم!
yas
۱۷
حتی گل کاغذی هم
با گام موسیقی خندههایت
در دفتر شعر من میشکوفد
سایه
۱۷
جرمم این بود: من خودم بودم!
جرمم این است: من خودم هستم!
آرام
۱۶
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم میتراود
زدل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت زهر یاربم میتراود
زدین ریا بینیازم، بنازم
به کفری که از مذهبم میتراود
Mithrandir
۱۵
دوست داری
بیمحابا مهربان باشی
تازه میفهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام چیزها از سنگ تا انسان
i_ihash
۱۴
ای غم، تو که هستی از کجا میآیی؟
هر دم به هوای دل ما میآیی
باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا میآیی!
sama
۱۴
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
Mithrandir
۱۳
در عبور روزهای آخر اسفند
حس سبزی، حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!
عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادی است!
سایه
۱۲
بایستهای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بالِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
گنگ خواب دیده
۱۱
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمیتر از غم ندیدم
به اندازه غم تو را دوست دارم
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۱
تو را با تپشهای قلبم سرودم
به این واژهها احتیاجی ندیدم
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱۰
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی!