پیتر کنار یوستوس خوابیده بود. «پیتر، بیداری؟» پیتر خسته و خوابآلود چشمانش را مالید و خمیازه بلندی کشید.
یوستوس هیسهیس کرد: «ساکت! آروم!» و دستش را روی دهان دوستش گذاشت.
بچهگربه وحشتزده به گوشهای دوید. پیتر هم چند لحظهای گیج بود تا بالاخره متوجه اوضاع وخیمش شد و پچپچکنان پرسید: «یوست، چه شده؟»
نوا