دکتر پرسید: «چرا با ترسهات اینقدر سر جنگ داری؟ چرا ترسهات را نمیپذیری و باهاشان به صلح نمیرسی؟ آنوقت شاید کمی دست از سرت بردارند.»
دلم میخواست دهانم را کج کنم و سؤال خودش را تکرار کنم، چرا ترسهات را نمیپذیری و باهاشان به صلح نمیرسی... چرا؟ چرا؟ چرا؟ اگر میدانستم چرا که دیگر اینجا چه غلطی میکردم؟