هیچ خانهای بعد از ورود عشق شبیه قبل نخواهد بود. عشق همیشه ردی باقی میگذارد. اگر به خیر بگذرد ردش را در شادی و آرامش و لبخندهای بیدلیل پیدا میکنی. اگر به خیر نگذرد، که معمولاً هم نمیگذرد، ردی مثل ویرانی بعد از زلزله باقی خواهد ماند. میزان ویرانی به شدت عشق بستگی دارد
سان
بالاخره هرکس یک آدم ناجور، گردن کلفت، کار بلد دور و برش داره.
سان
فقط يك چيز از خداحافظی بدتر است؛ فرصت خداحافظی پيدا نكردن. اين زخم هميشه تازه می ماند و هرچه نگفتهای و هرچه نكردهای، تا ابد عذابت می دهد. در هر چهرهی بيگانه او را می بينی، در هر لحظهی بعد از او. و به خودت میگويی اگر آن آخرين بار اين يا آن كار را كرده بودم، اگر اين يا آن جمله را گفته بودم. در نهايت میفهمی فقط يك جمله بود كه میخواستی بگويی: دوستت دارم. اين آن نگفتهی از دست رفته است.
سان
آدمها میروند و نمیدانی چرا رفتهاند. میروند و میشکنی و رنج میبری و به زندگی ادامه میدهی و عاقبت میپذیری که خواستنی نبودهای و جای خالیشان را به کسی میدهی که نمیخواهد برود. آن وقت یک روز که به تنهایی و اندوه همیشگیات عادت کردهای، برمیگردند و میگویند اشتباه کرده بودند و این بار آمدهاند تا بمانند.
سان
هرکس اصرار داشت عقاید خودش را به اطلاع دیگران برساند و همه مواظب بودند حرف هیچ کس دیگری در گوششان فرو نرود.
سان
حیف که زندگی واقعی صورت مسئلههای غیر قابل پیش بینی داشت. کسی هم تا به حال به فکرش نرسیده بود برای همهی آنها حلالمسائل بیرون بدهد.
سان
یک روز سعی میکنی به یاد بیاوری کی بوده آن آخرین باری که واقعاً خوشحال بودهای و فکر میکنی و فکر میکنی و فکر میکنی و فکر میکنی و هرچه بیشتر فکر میکنی کمتر یادت میآید.
سان