بعد او سر حرف را باز کرد: «صبح به خیر.»
تا آنموقع چنین صدایی به گوشمان نخورده بود. هرگز، در تمام عمرم صدایی شبیه به آن را نشنیده بودم. نمیتوانم توصیفش کنم. میشود بگویم شفاف بود، میشود بگویم دلنشین بود، میشود بگویم زنگدار و آهنگین بود و البته شاید همهٔ اینها درست باشند، اما هیچ تصور درستی از کیفیت منحصربهفرد صدای دختر قصهگو به شما نمیدهند.
اگر صداها رنگ داشتند، مال او چیزی شبیه به رنگینکمان بود. به کلمات جان میداد. آنچه به زبانش میآمد تبدیل به موجودی جاندار میشد و دیگر یک گفته یا عبارت لغوی محض نبود