جملات زیبای کتاب از حاج ابراهیم تا خان طومان | طاقچه
تصویر جلد کتاب از حاج ابراهیم تا خان طومان
off
٪۴۰

کتاب از حاج ابراهیم تا خان طومان

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۲۳ رأی)
Mohaddese
۱۹
«عالم همه در طواف عشق است و دایر مدار این طواف حسین (ع) است.
Mohaddese
۱۶
بیا سید جان! این را بگیر، شما پلاکت را همراه داشته باش، من شهید گمنام بشوم بهتر است، آخر آرام گرفتن در مرقد شهدای گمنام، باحال‌تر است. اگر این‌گونه شود، همهٔ مردم ایران، حکم خانوادهٔ آدم را پیدا می‌کنند.
Mohaddese
۱۶
از آن به بعد هر وقت می‌روم هیأت، یا نماز می‌خوانم یاد حرف حسین می‌افتم: «نکند این‌ها لقلقهٔ زبان باشد؟!»
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۱۴
محمد تقی جان! تو هنوز خیلی جوانی. اسلام و مسلمین خیلی به وجودت نیاز دارند. از خدا می‌خواهم شما و امثال شما را برای حفظ و عظمت اسلام نگه دارد. - داری نفرین می‌کنی یا دعا؟ این منم که به اسلام احتیاج دارم. این منم که خون توی رگ‌هایم سنگینی می‌کند و دلم می‌خواهد تا تر و تازه است، برای حفظ دین و ناموسم خرجش کنم. اگر خون من ریخته نشود من می‌میرم، وقتی هم بمیرم، هر کسی به بدنم دست بکشد نجس می‌شود و نیاز به غسل مس میت پیدا می‌کند. دعا کن با ریخته شدن خونم، طاهر بشوم. دعا کن، دعا کن سید جان. تو را به جدت دعا کن...
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۱۲
ابومیثم که بزرگترشان به حساب می‌آمد و فارسی را با لهجهٔ غلیظ عربی حرف می‌زد روبرویم نشسته بود. از او پرسیدم: سید حسن نصرالله را چقدر قبول دارید؟ چشم‌هایش را به علامت این‌که چه سوالی است که می‌پرسی گرد کرد و گفت: وقتی می‌گوید جلوی تیر بایست می‌ایستیم، می‌بینی که. - لحظاتی سکوت کردم و پرسیدم: نظرتان دربارهٔ رهبر ما، سید علی خامنه‌ای (مدظله العالی) چیست؟ گویی به او برخورده باشد که گفته‌ام رهبر ما، ابروهایش را گره زد، پیچی به حنجره‌اش داد تا تن صدایش از آن که بود هم کلفت‌تر شود و گفت: اگر بگوید سر سید حسن نصرالله را برایم بیاورید بی‌درنگ می‌بریم. حالا بگو ببینم ایشان امام شماست یا ما؟! - از ابهت و صلابتی که در کلامش بود بر خودم لرزیدم. دستم را به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم: من تسلیم، یک وقت سر مرا نبری هر کاری دلت می‌خواهد بکن.
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۱۰
شبی در خواب روح‌الله را دیدم دارد به سمتی می‌رود. هر چه دنبالش می‌رفتم نمی‌رسیدم. وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم روح‌الله رفتنی است. خبر شهادتش که رسید، دلم به درد آمد و با خودم گفتم: چقدر زود پسرم ما را تنها گذاشت. روح‌الله پاسخ این حرفم را در وصیت‌نامه‌اش داده بود. وصیت‌نامه‌اش را که باز کردم نوشته بود: «...من در محضر خداوند و امام حسین (ع) شرمنده‌ام که چرا یک بار برایشان جان می‌دهم و چقدر دیر.» در پایان هم نوشته بود: «خداحافظ، ما خوشحال رفتیم.» با خواندن وصیت‌نامه دلم آرام شد.
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۸
«...این دنیا با تمام زیبایی‌هایش محل گذر است نه وقت ماندن. همه بایستی برویم. دیر یا زود فرقی نمی‌کند. چه بهتر که زیبا برویم. ما - مدافعان حرم- خود نمی‌رویم، گویی صدایمان می‌زنند. قلبمان پایمان را به حرکت وامی‌دارد. آیا جز این است که دختر علی (ع) و سه سالهٔ امام حسین (ع) بر روی اسم ما مهر شهادت زده‌اند. من جوابی جز این ندارم که خون ما رنگین‌تر از قاسم و اکبر حسین (ع) نیست.
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۶
«تضعیف، جنایت است. و توجیه حماقت و تکمیل رسالت ماست.»
Husain Gh
۶
سوال من این است که با همهٔ این شرایط، چگونه جرأت کردی راه بیفتی، فکر نکردی ممکن است نرسی و یخ بزنی؟! با لهجهٔ شیرین آذری و چهره‌ای که سادگی و صداقت از آن می‌بارید گفت: - در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.
محمدحسن
۶
دائما سوره‌های انبیاء و صافات را تلاوت می‌کردم، تا ذهن کودکم، از همان دوران جنینی، سیر حرکتی انبیاء را با من زمزمه کند و با انبیائی که قرار است در آینده، او را به سمت هدفی که برای آن خلق شده هدایت کنند، آشنا شود.
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۴
عذاب الیم، الزاما این نیست که خدا برایمان جهنمی و آتشی تدارک دیده باشد و ما را با صورت داخل آن بیاندازد. همین که در روز حساب معلوم شود ما خودمان و دارایی‌هایمان را چقدر ارزان و بی‌مقدار فروخته‌ایم و خدا چقدر پرداخت می‌کرده، همین عذاب الیم است
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۴
درست است که سرباز بیچاره دروغ می‌گفت که معده درد دارد و دارو می‌خورد، ولی به قول مرحوم استاد ما، همین دروغ، بر پایهٔ یک شناخت است؛ او برای دینش، برای اوامر خدا و برای ماه رمضان، حرمت قائل است که اگر روزه‌خواری می‌کند، لااقل می‌خواهد آن را در انظار من و شما موجه جلوه دهد. این‌گونه نیست که روزه خواری کند و بگوید: دلم می‌خواهد، به شما چه که من روزه خوری می‌کنم یا نمی‌کنم؟
محمدحسن
۴
محمد جان؛ فرزندم! اول باید شهید شد و بعد جهاد کرد نه آنکه جهاد کنی تا به شهادت برسی!
مسافر
۳
در جوابم گفت: - موضوع که همیشه موجود است؛ خودت، حالت‌ها و زندگی‌ات! حال را هم با تمرین و تدریج در امر نوشتن به دست بیاور. هیچ وقت با قلم قهر نکن. حتی وقت‌هایی که اصلا حال نداری چیزی بنویسی قلم را بردار و همین را بنویس؛ «اصلا حال ندارم چیزی بنویسم». همین خودش یک موضوع است. یک موضوع خیلی خوب! باز هم خندیدم و گفتم: - پس من باید یک سالنامه بخرم، توی سیصد و شصت و پنج صفحه‌اش بنویسم: «امروز اصلا حال ندارم چیزی بنویسم». استاد خنده‌ام را بی‌جواب نگذاشت و با لبخند ملیحی گفت: - همین هم خیلی خوب است، چون آخر سال می‌فهمی که این یک سال را با بی‌حالی گذرانده‌ای! شاید همین تذکری بشود تا سال بعد بی‌حالی از سرت بیفتد!
مسافر
۳
در جوابم گفت: - موضوع که همیشه موجود است؛ خودت، حالت‌ها و زندگی‌ات! حال را هم با تمرین و تدریج در امر نوشتن به دست بیاور. هیچ وقت با قلم قهر نکن. حتی وقت‌هایی که اصلا حال نداری چیزی بنویسی قلم را بردار و همین را بنویس؛ «اصلا حال ندارم چیزی بنویسم». همین خودش یک موضوع است. یک موضوع خیلی خوب! باز هم خندیدم و گفتم: - پس من باید یک سالنامه بخرم، توی سیصد و شصت و پنج صفحه‌اش بنویسم: «امروز اصلا حال ندارم چیزی بنویسم». استاد خنده‌ام را بی‌جواب نگذاشت و با لبخند ملیحی گفت: - همین هم خیلی خوب است، چون آخر سال می‌فهمی که این یک سال را با بی‌حالی گذرانده‌ای! شاید همین تذکری بشود تا سال بعد بی‌حالی از سرت بیفتد!
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۳
مسیر فوق‌العاده بدی بود و وجود برخی صخره‌ها و سنگلاخ‌های پیش رو، به علاوهٔ سرمای هوا، کار را سخت‌تر می‌کرد. پس از این‌که مقداری حرکت کردند، مجتبی برای این‌که به مشتاقی بفهماند دستان یخ زده‌اش خسته شده و دیگر توان نگه داشتن موتور برق را ندارد، بلند بلند گفت: - دست، دست، دست. مشتاقی خیلی سریع، بار را روی زمین گذاشت و به شکل طنز آلودی شروع به دست زدن کرد و با اشارهٔ سر و دست به طاهر، پورموسوی و دیگران هم اشاره می‌کرد که دست بزنند. از آن پس بچه‌ها هم پیاز داغ نمک دست، دست زدن را زیادتر می‌کردند و بالا بردن موتور برق از کوه را به یک مجلس خنده و شادی مبدل کرده بودند.
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۳
با این بیان، آیا خون به ناحق ریختهٔ این غیورمردان، ثمر و نتیجه‌ای هم با خود به همراه داشته؟ - مگر می‌شود خون مومنی بر زمین ریخته شود و ثمری نداشته باشد؟ در صفین هم خون بهترین یاران امیرالمومنین (ع) بر زمین ریخته شد و در نهایت با دسیسهٔ عمروعاص ورق پیکار بردهٔ امیرالمومنین (ع) به نفع معاویه برگشت. آیا صفین با آن همه خونی که بر زمین ریخته شد، ثمر و نتیجه‌ای نداشت؟ نتیجه از این بزرگ‌تر که شیطنت‌ها رو شد و مرد از نامرد شناخته شد
sera
۳
میان این بچه‌ها و عالم بالا چه می‌گذرد خدا خود بهتر می‌داند.
sera
۳
آمریکا تا جایی که پای منافعش در میان نباشد، پادرمیانی نمی‌کند. منافع او هم که فقط در جنگ و آدم‌کشی خلاصه می‌شود.
محمدحسن
۳
از آن به بعد هر وقت می‌روم هیأت، یا نماز می‌خوانم یاد حرف حسین می‌افتم: «نکند این‌ها لقلقهٔ زبان باشد؟!»
محمدحسن
۳
اگر مومنین در لحظهٔ شلیک، با ذکر و یاد خدا همراه باشند، این دسته از ملائکه موظفند تیر را به سوی هدف هدایت کنند، وگرنه، بدون ذکر و یاد خدا، تیر طبق روال طبیعی پیش می‌رود.
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۲
استاد ما مرحوم علی صفایی حائری هستند که اوایل انقلاب، مورد هجوم و حملهٔ تبلیغات گستردهٔ عده‌ای قرار گرفتند که جایگاه علمی ایشان را به نفع خودشان نمی‌دیدند. از طرفی هم بی‌خبری مردم موثر افتاد و حتی چهره‌های خوب و برجسته، با همین تبلیغات، از ایشان فاصله گرفتند و موجب شد آن مرد بزرگ، تا پایان عمر، خانه‌نشین شود. این تبلیغات به حدی فضا را مسموم کرده بود که یک وقت توی حجره داشتم با یکی از دوستان طلبه‌ام مباحثه می‌کردم، لباس سیاهی که تنم بود توجه‌اش را جلب کرد. پرسید: برای چه سیاه پوشیده‌ای؟ گفتم: استادم؛ آقای صفایی فوت کرده. با تعجب پرسید: تو از دارو دستهٔ صفایی هستی؟! گفتم: از دار و دسته‌اش نیستم، آن بنده خدا اصلا دار و دسته‌ای نداشت. همهٔ اطرافیان ایشان از دوستانشان بودند
sera
۲
پیامبر در روایتی می‌فرمایند: هر کس –مسلمان یا- دوستی از دوستان مرا خوار کند در کمین جنگ با من نشسته است. با این حساب ما نباید به خودمان اجازه بدهیم که به این راحتی، با آبروی کسی بازی کنیم و در جمع خوار و خفیفش کنیم.
sera
۲
حاج محمد، شما دیگر برای چه به سوریه می‌روی؟ شما که هم بازنشسته هستی و هم تکلیف خودت را به اسلام و انقلاب در جبهه‌ها و هشت سال دفاع مقدس ادا کرده‌ای، می‌گفت: شما می‌پرسی چرا می‌روم؟ ولی من از شما می‌پرسم چرا بمانم؟ مگر این دنیا با تمام عرض و طولش چه تحفه‌ای برایم داشته که بمانم؟ من اگر حتی جان و تمام وجودم را هم برای اسلام، انقلاب و اهل‌بیت بدهم، باز هم چیزی طلبکار که نیستم هیچ! بدهکار هم هستم. - شالیکار رفت و به آرزوی خودش که شهادت بود رسید.
sera
۲
شب قدر برابر با هزار ماه است. نمی‌دانم تا کنون به این نکته دقت کرده‌اید که هزار ماه، با عمر طبیعی یک انسان برابری می‌کند یا نه؟ هزار ماه، تقریبا هشتاد و چهار سال است. عمر طبیعی یک انسان! شاید خداوند می‌خواسته به ما بفهماند که در این شب می‌توانید روی سرمایهٔ عمرتان قیمت بگذارید و با توجه به قیمت بی‌نهایتی که دارید با من وارد معامله شوید. در شب قدر هیچ عبادتی بالاتر از تفکر نیست. استاد علی صفایی
sera
۲
زینال خندید و گفت: - مردم سوریه، خودشان پول و زمین و املاکشان را می‌گذارند و از کشورشان فرار می‌کنند، بعد ما متهم هستیم که به طمع پول به آن‌جا می‌رویم. اشکالی ندارد، بگذار هر چه می‌خواهند فکر کنند و با افکار خودشان خوش باشند. یاد بیتی از حافظ شیرازی افتادم که می‌گوید: با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خود پرستی
sera
۲
زبان مشترک زبان عشق است. اگر نبود عشق و محبتی که سالخورده به نیروهایش داشت این زبان هم ابداع نمی‌شد. او به هر کجا قدم می‌گذاشت حتی با روش‌های منحصر به فرد فرماندهی‌اش، بذر عشق و محبت را میان افراد می‌پاشید
sera
۲
می‌گویند کربلای پنج، آتش دشمن آن‌چنان سنگین بود که هر ده متر به ده متر، خمپاره زمین را سوراخ سوراخ می‌کرد، ولی آن‌جا، آن به آن، یکی دو متری‌مان خمپاره فرود می‌آمد. در اوج گلوله‌باران، حدود ساعت نه، ماشینی به منطقه وارد شد. دیدن ناگهانی حضور سردار سلیمانی، وسط معرکه، آن‌چنان ما را شوکه کرد که همگی خشکمان زد.
sera
۲
موج و آتش انفجار، از دهانهٔ نفربر بیرون زد و سر و صورت کمیل را سوزاند. کمیل با این‌که سوخته بود، حاضر نمی‌شد به عقب برگردد. می‌گفت می‌خواهم بمانم و مادر این تکفیری‌ها را به عزایشان بنشانم.
sera
۲
آن زمان که ما به جبهه می‌رفتیم، همه از دولت و ملت، پشتیبانمان بودند. وقتی مجروح شدم همه؛ غریبه و آشنا، توی بیمارستان به عیادتم می‌آمدند. وقتی کسی شهید می‌شد، خانواده‌اش احساس غربت نمی‌کردند و گویی عضوی از خانوادهٔ تمام مردم ایران به شهادت رسیده که همه حاضر می‌شدند. ولی مدافعین حرم خیلی مظلومند. و سکوت غمباری بر فضا حاکم شد. آقای صحرایی بالاخره سکوت را شکست و ادامه داد: - بر خلاف زمان جنگ، نه دولت با آن‌هاست و نه ملت. البته همهٔ مردم منظورم نیست‌ها! خیلی‌ها با زخم زبان‌هایشان تصور می‌کنند این‌ها برای پول به این سفر رفته‌اند، بدون این‌که سری به وصیت نامه‌هاشان بزنند یا بچه‌های یتیمشان را ببینند