
Book
۶۷
هرچه بزرگتر میشوی، چیزی که تو را
به گریه بیندازد باید خیلی بدتر باشد.
آفتاب
۳۷
درِ سنگین را هُل دادم و باز کردم و رفتم توی کتابخانه. هوای کتابخانه مثلِ هوای هیچ جای دیگری نیست.
بلاتریکس لسترنج
۱۸
یک وقتهایی همین که نبردی را میبازی، دیگر برایت مهم نیست آن مبارزه را ادامه بدهی. این واکنش به خاطر ترسو بودن تو نیست، به این خاطر است که قدرت تشخیص پیدا کردهای و متوجه میشوی کی باید مبارزه را تمام کنی.
Book
۱۸
هیچچیز مثل داستانی که گفته نشده سوزاننده نیست.
آفتاب
۱۵
این هم چیزِ عجیبِ دیگری دربارهٔ کتابخانه. وقتی شما در کتابخانه هستید به نظر میرسد زمان به سرعت برق و باد میگذرد.
Book
۱۳
ممکن است بعضی وقتها مغز بخواهد شجاع باشد، اما دهان اجازه بدهد یک مشت اراجیف ازش بیرون بریزد.
Amin 13
۱۲
اینکه تو کسی را داشته باشی که اینقدر دوستت داشته باشد و فکر کند هرچه میگویی حقیقت است، بهشتی است برای یک دروغگو.
بلاتریکس لسترنج
۷
قانون شمارهٔ ۲۸
رفت= مرد!
نمیدانم چرا آدمبزرگها نمیتوانند بگویند کسی مرده. فکر میکنند بهتر است بگویند "رفته".
Amin 13
۷
قانون شمارهٔ ۱۱۸
ناچاری به بزرگترها چیزی بدهی که آنها فکر کنند با استفاده از آن و دور انداختنش میتوانند تو را اذیت کنند. اینطوری ممکن است چیزی راکه واقعاً دوست داری دور نیندازند. مگر اینکه دیوانه باشند یا یک احمق واقعی که چیزی نمیفهمند.
۶۷۸۷۱۳
۷
مردن، غمانگیز و ناراحتکننده نیست. مگر اینکه آدم زجر بکشد و واقعاً ذرهذره بمیرد. مامان من آنقدر سریع و بدون درد مرد که حتی وقت نداشت چشمهایش را ببندد. حتی آنقدر وقت نداشت که صورتش را شبیه آدمهایی بکند که درد دارند
Yousef
۷
وقتی شما در کتابخانه هستید به نظر میرسد زمان به سرعت برق و باد میگذرد.
ن. عادل
۵
گفتم: «باد، نه بادی.»
Book
۴
یک وقتهایی همین که نبردی را میبازی، دیگر برایت مهم نیست آن مبارزه را ادامه بدهی.
Book
۴
هوای کتابخانه مثلِ هوای هیچ جای دیگری نیست. اول اینکه همیشه خنکتر از بیرون است.
Book
۴
اَه، بعضی آدمها طوری هستند که تو قبل از اینکه بدانی داری چه کار میکنی، دهانت را باز میکنند و ازت حرف میکشند.
Tiana
۳
ـ یادت میآید وقتی برای اولین بار فهمیدی او رفته، چه حالِ بدی داشتی، نه؟
ـ بله خانم.
چون هنوز هم همان حس را دارم.
Ronak
۱
یادم آمد یک شب توی یتیمخانه وقتی سوسکی توی گوش دوست صمیمیام، باگز، رفت چه بلایی سرش آمد. چهار تا آدم بزرگ باگز را نگه داشته بودند تا با انبرک سوسک را بیرون بیاورند، اما تنها کاری که توانستند بکنند این بود که پاهای عقبِ سوسک را بیرون بکشند. وقتی توی گوش باگز حفاری میکردند تا سوسک را در بیاورند، احتمالاً فقط پاهایش را گرفته بودند نه خودش را. تا آن موقع صدای جیغِ به این بلندی از کسی نشنیده بودم.
نوجوون نما :)
۱
اینکه تو کسی را داشته باشی که اینقدر دوستت داشته باشد و فکر کند هرچه میگویی حقیقت است، بهشتی است برای یک دروغگو.
Tiana
۱
قانون شمارهٔ ۳۹
هرچه بزرگتر میشوی، چیزی که تو را
به گریه بیندازد باید خیلی بدتر باشد.
Book
۱
تاد قانون شمارهٔ ۳ باد کالدول را بلد بود، آن هم برای داشتن یک زندگی شادتر. و اینکه از خودش دروغگوی بهتری بسازد.
محمد جواد
۱
فکرها جالبند. آنها از خیلی جهتها مثل دانهها هستند. دانه و فکر هر دو از یک ذرهٔ کوچک شروع میشوند و رشد میکنند واقعاً کوچک. بعد...
محمد جواد
۱
وقتی یک دروغ گفتی همینجوری باید ادامه بدهی
sadathatami
۱
قانون شمارهٔ ۳۹
هرچه بزرگتر میشوی، چیزی که تو را
به گریه بیندازد باید خیلی بدتر باشد.
کاربر ۳۲۴۶۵۲۲
۰
اسمم باد است، نه بادی
هادی
۰
اینکه تو کسی را داشته باشی که اینقدر دوستت داشته باشد و فکر کند هرچه میگویی حقیقت است، بهشتی است برای یک دروغگو
Tiana
۰
محبوبترین جملهام توی تمام دنیا این است که بگویم: «کسی که آخر میخندد، بهتر میخندد.»
Tiana
۰
به محض اینکه وارد کتابخانه شدم چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. بوی چرم کتابهای قدیمی میآمد. همان بویی که اگر یکی از کتابها را بردارید و آن را نزدیک بینیتان ورق بزنید، به مشامتان میرسد. حالا بوی پارچه هم به مشامم میرسید، پارچهای که کتابهای جدید را با آنها جلد کرده بودند. همان کتابهایی که وقتی بازشان میکنید صدای شکافته شدنشان را میشنوید. بعد بوی کاغذ را حس کردم. همان بوی نرم، بخارمانند و خوابآوری که وقتی داری کتاب میخوانی و به عکسهایش نگاه میکنی و نفس کوتاه میکشی بلند میشود. این بو یکجورهایی مسحورکننده است.
Mahdieh
۰
«اگر روی سکه آمد من برندهام و اگر پشتِ سکه تو بازندهای.»
محمد جواد
۰
وقتی کسی استانداردهایش را اینقدر بالا میگیرد، خیلی وقتها ممکن است زمین بخورد.
a.
۰
ناچاری به بزرگترها چیزی بدهی که آنها فکر کنند با استفاده از آن و دور انداختنش میتوانند تو را اذیت کنند. اینطوری ممکن است چیزی راکه واقعاً دوست داری دور نیندازند. مگر اینکه دیوانه باشند یا یک احمق واقعی که چیزی نمیفهمند. چون اگر اینطور نبود چیزی را بالای سرتان نگه نمیداشتند تا بعد با آن بهتان آسیب برسانند.