
نون
۱۲۸
ـ هی کوچولو، متأسفم. من بیشتر با کتاب سر کردهام تا با آدمها. در واقع با کتاب راحتتر میتونم کنار بیام. فهمیدنش برام آسونتره!
بلاتریکس لسترنج
۶۰
ـ رازت رو پیش خودت نگه دار عزیزم. هرکسی بالاخره برای خودش رازی داره. رازها باعث میشن آدمها زیرک و مرموز به نظر بیان.
...Mehrshad.
۴۳
وقتی کسی رو خیلی دوست داری احتمال اینکه کارهای غیرمنتظرهای ازت سر بزنه زیاده. عشق قابل پیشبینی نیست.
جو مارچ
۴۰
«اونجا احساس امنیت میکنم. احساس میکنم که مهم هستم.»
Mahbubeh 1993
۲۱
«مادرها چیزی هستند که آدمها بهش احتیاج دارن! درست مثل هوا و آب! حتی مامانهای کاغذی بهتر از هیچی هستند یا مامانهای خیالی. اونها باعث میشن که خستگی آدم در بره و از نو نفسی تازه کنیم.»
بلاتریکس لسترنج
۱۵
معمولاً با آدمها به زبان انگلیسی، با گربهها به زبان فرانسه و با پرندهها به زبان لاتین صحبت میکرد.
بلاتریکس لسترنج
۱۴
ـ شما بامنشینا وقتی بزرگ بشین سرنوشتتون چی میشه؟
ماتئو گفت: «اووه. فکر کردم میخوای بپرسی دستشویی کجاست.»
جرارد گفت: «معمولاً بیشتر برمیگردن رو زمین زندگی میکنن. ولی به هر حال زندگیمون همونطوری ساده و وحشی میمونه. میدونی؟ این جور زندگی وحشیانه به هرحال برای آدمبزرگها راحتتره تا ما بچهها.»
آناستازیا گفت: «میدونی، ما بامنشینا درست به اندازهٔ کلئوپاترا مغرور هستیم. بهخصوص پسرامون.»
Hasti
۱۴
آنقدر امید در سینه داشت که جایی برای رفت و آمد هوا برایش باقی نگذاشته بود.
آفتاب
۱۲
مادرها چیزی هستند که آدمها بهش احتیاج دارن! درست مثل هوا و آب!
بلاتریکس لسترنج
۱۱
ـ وقتی کسی برای آرزو کردن پول هدر میده، معلومه اونقدر که من احتیاج به پول دارم، اون نیازی به آرزو نداره!
Mahya
۱۱
با کتاب راحتتر میتونم کنار بیام. فهمیدنش برام آسونتره!
ناهید
۱۰
او سی و شش ساله بود و حدود صد و هشتاد سانت قد داشت. معمولاً با آدمها به زبان انگلیسی، با گربهها به زبان فرانسه و با پرندهها به زبان لاتین صحبت میکرد. یک بار چیزی نمانده بود خودش را با کتاب خواندن در حال اسبسواری به کشتن دهد.
Book worm
۱۰
بچهها رو هم دستکم نگیرین. بامنشینا رو دستکم نگیرین و از همه مهمتر، دخترا رو دستکم نگیرین.
جو مارچ
۱۰
«ببینید آقا، هزار تا چیز توی دنیا بوده که ما فکرش رو نمیکردیم و از قضا به حقیقت پیوسته. هیچوقت نباید کوچکترین کورسوی امیدی رو نادیده گرفت.»
"Shfar"
۹
ـ چرا عشق من. آدما وقتی بزرگ میشن بیشترشون سرسخت و خشک میشن. اونا معمولاً هیچی رو باور نمیکنن مگر اینکه زشت یا خستهکننده باشه!
جو مارچ
۸
«بسه دیگه. کافیه! محکم باش.»
me
۸
«مادرها چیزی هستند که آدمها بهش احتیاج دارن! درست مثل هوا و آب!
بلاتریکس لسترنج
۶
کمی دوده ریخت و گفت: «میدونی که دوده همون کار صابون رو میکنه.»
بلاتریکس لسترنج
۶
ما معمولاً با چیزای دیگهای خوشحال هستیم. مثلاً با آسمون. منظورم رو میفهمی؟
سوفی با تردید سرش را تکان داد و لبخند زد.
ـ دقیق نمیدونم چطوری؟
ـ بیشتر از هر کس دیگهای تو دنیا، آسمون مال ماست.
ماتئو هم دقیقاً همین را دربارهٔ بامنشینان گفته بود.
کتاب باز
۶
مهمترین بخش برنامهمون اینه که یه چیزی بخوریم. مطمئن باش اگر نخستوزیرها تو ملاقاتهای رسمیشون دونات میخوردن، تو دنیا جنگهای کمتری در میگرفت!
anert
۶
کوچولوی من، میدونم برات خیلی سخته! کلاً زندگی خیلی سخته. خدای من! زندگی سختترین چیز دنیاست. این رو باید همیشه یادمون باشه!
"Shfar"
۶
وقتی کسی رو خیلی دوست داری احتمال اینکه کارهای غیرمنتظرهای ازت سر بزنه زیاده. عشق قابل پیشبینی نیست.
Dorsa
۶
بدون دانش تو فقط میتونی نیمی از دنیا رو ببینی.
Book worm
۶
هیچوقت نباید هیچچیز ممکنی رو نادیده گرفت.
💕Adrien💕
۶
این را میشد از نوار قرمزرنگی که جلو لباسش زده بودند فهمید چون رویش عدد یک گلدوزی شده بود. چارلز پیش خودش گفت: «این بچه یا یک سالشه یا تو یک مسابقه اول شده! و از اونجایی که معمولاً نوزادها تو مسابقات رقابتی مهارت خاصی ندارند، پس میتونیم فرض اول رو در نظر بگیریم، این طوری بهتره.»
نوزاد با انگشتهای کوچک و گلآلودش لالهٔ گوش مرد را چنگ زد. چارلز در حالی که به صورت بچه نگاه میکرد گفت: «تولدت مبارک کوچولوی من.»
چارلز درست همان روز برای بچه اسم هم پیدا کرد. او سوفی را برایش انتخاب کرد.
Hana
۶
ـ چی شد. چرا وایستادی؟ بهتره بری.
ـ سوفی ببین! بدون اینکه به پایین نگاه کنی به چپ و راستت نگاه کن. این همهٔ پاریسه!
سوفی سعی کرد همین کار را بکند. پاریس زیر پایشان پهن شده بود. از لندن تاریکتر به نظر میآمد. فقط نورهایی این طرف و آن طرف سوسو میزدند. زیبا بود. فکر میکرد روی قالیچهٔ جادویی پرنده سوار شده است.
جو مارچ
۶
چارلز کمی خم شد و گفت: «شما متوجه این دختر جوون من شدید؟ دیدید چطور خشمش رو کنترل کرد؟ من تحسینش میکنم.»
Zohreh
۶
تصمیم گرفت چیز خاصی نگوید. حرف نزدن بهتر از دروغ گفتن بود.
بلاتریکس لسترنج
۵
بالاخره مرد کارمند پشت در اتاقی که میز بزرگ قهوهایرنگی داخل آن بود ایستاد.
گفت: «خب، این اتاق مصاحبهٔ ماست و تازه مرتب شده. لطفاً به این دختر کوچولوتون اجازه ندید به چیزی دست بزنه.»
روی دیوار عکسی نصب شده بود که توی آن چند تا مرد با لباسهای شق و رق ایستاده بودند. از قیافهٔ یکیشان مشخص بود که دارد باد معدهاش را ول میکند.
کاربر
۵
«این بچه یا یک سالشه یا تو یک مسابقه اول شده! و از اونجایی که معمولاً نوزادها تو مسابقات رقابتی مهارت خاصی ندارند، پس میتونیم فرض اول رو در نظر بگیریم، این طوری بهتره.»