دوست مهم نیست. رودریک باید با میل خودش به این خانه برگردد. فکر نمیکنم این اتفاق بیفتد. اگر برنگردد تو محو میشوی! لای همین اشباح و گوشهکنارهای خاک گرفته، تنهای تنها، مادلین آشر! محو و نیست میشوی! طوری که از پشت تنت بشود کاغذدیواری را دید. آنوقت چه کار کنیم؟! چطور پیدایت کنیم؟
آرام دور میشود و بهش خیره نگاه میکنم.
زیر لب میگویم: «من محو نمیشوم!»
چون رودریک برادرم است و میدانم که برمیگردد.