
بلاتریکس لسترنج
۲۶
امید در وجودم جان میگیرد. من میتوانم آینده را عوض کنم! اگر عمیقاً بخواهم، میتوانم!
بلاتریکس لسترنج
۱۱
دارم غرق میشوم. میتوانم سطح را ببینم ولی... خیلی دور است. مغزم درست کار نمیکند، گیج و منگ است. دوباره بیمار شدهام. باید بلند شوم ولی واقعاً نمیتوانم...
بلاتریکس لسترنج
۵
کلاستروفوبیا جان میگیرد. خواهرخواندهٔ نهچندان مهربانِ جنون.
mahzooni
۳
«شما شیطان را به قلبتان دعوت کردهاید.»
mahzooni
۳
ما عادت کردهایم طوری حسها و فکرهایمان را مخفی کنیم که انگار گنجند، گنجی باارزش که هر لحظه ممکن است دزدیده شود.
mahzooni
۲
میخندم، اما جملههای بعدیاش خندهام را میبُرد.
ـ مثل مجسمهها بیحرکت مینشستی ولی از من هم بلندتر تاب میخوردی. انگار کسی که نمیتوانستم ببینمش تابت میداد. این من را میترساند، مادلین.
mahzooni
۱
دوست مهم نیست. رودریک باید با میل خودش به این خانه برگردد. فکر نمیکنم این اتفاق بیفتد. اگر برنگردد تو محو میشوی! لای همین اشباح و گوشهکنارهای خاک گرفته، تنهای تنها، مادلین آشر! محو و نیست میشوی! طوری که از پشت تنت بشود کاغذدیواری را دید. آنوقت چه کار کنیم؟! چطور پیدایت کنیم؟
آرام دور میشود و بهش خیره نگاه میکنم.
زیر لب میگویم: «من محو نمیشوم!»
چون رودریک برادرم است و میدانم که برمیگردد.
paria1370
۱
ولی ما برای فهم همدیگر نیازی به حرف نداریم. مینشینیم، راحت، گرم، کامل.
کاربر ۳۷۸۲۶۳۸
۰
آقای آشر چند روزی هست که به شهر رفته. او عضو واقعیِ خانوادهٔ ما نیست و نمیتواند آنقدرها دوستمان داشته باشد. این منم که باید مطمئن باشم همدیگر را دوست داریم، وگرنه در این خانهٔ عتیقه و هولناک، خواهرم تبدیل به موجودی عجیب و تشنهٔ عشق خواهد شد.
کاربر ۳۷۸۲۶۳۸
۰
طلسمِ آشر. نصیبِ محبوبِ خانه و کسی که بیشتر میخواهدش میشود. واقعیت دارد، خانه عشقش را روی یک دختربچه متمرکز میکند، و دخترهایی که همدم او میشوند بیشترین رنج را از این طلسم میبرند.
☾Natsuki✶
۰
رودریک میتواند کاملاً حواسجمع باشد و تمام تمرکزش را به همان چیزی که پیشش است بدهد. اینکه توجه کاملش را دریافت کنی خیلی هم دلگرمکننده نیست، چون میدانی دوباره میرود و چنان فراموشت میکند که انگار اصلاً وجود نداری.
☾Natsuki✶
۰
مجبورم به یاد خودم بیاورم که از دردم قویترم، که اگر در یک عصر تابستانی سوزنی به زمین بیفتد و من از دردش جان بکنم همهاش به خاطر این است که تسلیم شدهام.
☾Natsuki✶
۰
دیوانگی باید به چشم بیاید، نه اینکه پشت لبخندی مهربان پنهان شود.
