جیبل با کلهشقی سر تکان داد، بعد به ماری اشاره کرد که دور گردن یکی از زنها کتیب پیچیده بود و گفت: «شاید آن جانور بابات باشد!»
تل سانی لبخن زد: «شاید، یا شاید هم یکی از قوم و خویشهای شما.»
جیبل غرید: «مواظب باش، برده.» و تکه دیگری از آن گوشتِ ماهیمانند را گاز زد. اما وقتی متوجه شد که تل سانی نگاهش نمیکند، با نگرانی به مار نگاه کرد تا ببیند هیچ شباهت خانوادگی با او دارد یا نه.