
سیّد جواد
۱۳۸
آدمها شبیه آن چیزی که میگویند نیستند.
آنها دقیقا شبیه همان چیزی هستند که هیچوقت نمیگویند.
miladtj90
۶۷
آدمها شبیه آن چیزی که میگویند نیستند.
آنها دقیقا شبیه همان چیزی هستند که هیچوقت نمیگویند.
miladtj90
۲۷
آدما وقتی واقعی هستن، که ندونن داری نگاهشون میکنی.
سیّد جواد
۱۹
آدما هربار، یه جورعاشق میشن... یه بار به تبوتاب میافتن، یه بارم
به آرامش میرسن. یه بار میجنگن، یه بارم... اما فقط یکی از اون همه عشقه
که همیشه میتونه اشکشونو درآره. هوم؟... قبول داری؟
سیّد جواد
۱۸
وقتی بچه بودم، چوب پنبه را میجوشاندم و آبش را میریختم توی ظرف غذا یا استکان چای ناپدری. این تنها چیزی بود که هیچوقت به خاطرش تنبیه نشدم. کسی نمیفهمید بادی که بعد از خوردن غذا یا چای به دلش میافتاد و تا رسوایش نمیکرد دست از سرش برنمیداشت، برای چوب پنبههایی بود که توی آب میجوشاندم.
سیّد جواد
۱۴
اکثر آدمها دو دستهاند: سیگاریها و آنهایی که از سیگار بیزارند.
سیّد جواد
۱۳
همیشه تقصیر زنهاست مرد.
سیّد جواد
۱۱
همیشه به همه میگفت اخلاق شوهرش از وقتی تند شده که از مذهب روی گردان و قاطی سیاست شده بود.
سیّد جواد
۱۱
چند تا دختر مدرسهای هم توی تلفن همراهشان به هم چیز نشان میدادند و میخندیدند. همان کشفهای تکراری که برای فهمیدنش عجله دارند.
سیّد جواد
۱۰
روزنامهها را که میخوانم، اخبار را که میشنوم، آدمها را که میبینم، با خودم میگویم:
«خوب است که این دنیا خدا دارد، وگرنه...»
سیّد جواد
۱۰
خانمها بیشتر شیفتهٔ فرم جذاب پکزدن به سیگارند تا اینکه محتاج نیکوتینش باشند. انگار که دوران شیرخوردن از سینهٔ مادرشان را تکرار میکنند و به آرامش میرسند.
miladtj90
۱۰
دنیا پراز آدمائیه که فقط زورشون به خودشون میرسه
miladtj90
۷
میگویند اگر یک روی سکهٔ آدمها تواضع بیش از حد باشد، روی دیگرش حتما خشونت ناگهانی است
AzIInsyd
۵
تاریکی به آدمها شهامت بیشتری میدهد. بهخصوص برای دروغ گفتن. شاید بزرگترین دلیلش، ندیدن چشمهای طرف مقابل است.
miladtj90
۴
- آدما هربار، یه جورعاشق میشن... یه بار به تبوتاب میافتن، یه بارم
به آرامش میرسن. یه بار میجنگن، یه بارم... اما فقط یکی از اون همه عشقه
که همیشه میتونه اشکشونو درآره.
miladtj90
۴
دنیا یه بدیِ خوب داره. اونم اینه که هیچ چیزو فراموش نمیکنه.
miladtj90
۴
«گاهی اوقات، امروز، همهٔ اون چیزیه که ما داریم
miladtj90
۴
بزرگ شدهام ترسِ از دست دادن کفشدوزکهایم ترسِ افتادن از دوچرخهٔ صورتی ترسِ راه رفتن روی پل عابرپیاده همهٔ ترسهایم را کشتم اما اینک، ترس از زیستن...
miladtj90
۳
در زندگی هر آدمی، بعضی تجربهها فقط با یک آدم خاص معنا پیدا میکند. دیگری، مزهاش را عوض میکند. مهم نیست شیرینتَرَش میکند یا تلختر. مهم آن است که ما آدمها، ذاتا ترجیح میدهیم بعضی از تجربهها را، یا تکرار نکنیم یا اگر قرار به تکرار است، با همان آدم خاص تکرار کنیم. یک جور تنبلی عاطفی.
miladtj90
۳
بر مبنای کدامیک باید زیست، حقیقت یا واقعیت؟
miladtj90
۳
در حیاط خانه، پسر همسایه پر کاهی برداشت و نشاندش سر زلف مادر تنهایش. پشت پرچین حیاط دیده بودم دیروز ره به بیراههٔ حوری میبردو لبش بر لب او، نرمنرمک ساز من بیتو نمیمانم را با حرارت میزد.
سر صبحی دیدم مادرش را میبرد به تمنای وصال یار هر روزینش.
برگ خشکی نرگس کف دستانم بود دادمش دست نسیم تا رساند گل را به کف پای کسی که سپرد این دل را به تمنای نگاهی همچو کاهی، به ره بیراهی.
miladtj90
۲
«غریبه». توی فرهنگ لغات، روبهرویش نوشته شده: بیگانه، مقابل آشنا و خودی. از آن واژههایی که با تغییر شرایط، به خیلیها میتوان نسبت داد و خیلیها را هم میتوان از زیر سایهاش بیرون کشید. از آن صفتها که آدم را گیج میکند.
miladtj90
۲
مرگ هر انسانی، فرصتی را از ما میگیرد. فرصتی برای شاد بودن. و این مرگها آنقدر به دنبال هم میآیند، که دیگر مجالی برای شادی نمیماند.
تا آن زمان که ما خود، فرصتی را از دیگران بگیریم.
miladtj90
۱
به نظرش مامبزرگ راست میگفت که دنیا یک پیرقوزدار است. پیرقوزداری که گوشهای، توی تاریکی، نشسته و نگاهمان میکند. منتظر لحظههایی است که از شادی هیجانزده میشویم. آنوقت، بلند میشود و لنگ لنگان جلو میآید و عامل شادی را از ما میگیرد.
miladtj90
۱
به نظرش مامبزرگ راست میگفت که دنیا یک پیرقوزدار است. پیرقوزداری که گوشهای، توی تاریکی، نشسته و نگاهمان میکند. منتظر لحظههایی است که از شادی هیجانزده میشویم. آنوقت، بلند میشود و لنگ لنگان جلو میآید و عامل شادی را از ما میگیرد. شاید برای همین، بعضیها تحت هیچ شرایطی نمیخندند. حتی لبخند هم نمیزنند. پولدارها، قدرتمندها وآدمهای سیاست. آنها دست دنیا را خواندهاند. خوشیها را توی دلشان پنهان میکنند.