در حیاط خانه، پسر همسایه پر کاهی برداشت و نشاندش سر زلف مادر تنهایش. پشت پرچین حیاط دیده بودم دیروز ره به بیراههٔ حوری میبردو لبش بر لب او، نرمنرمک ساز من بیتو نمیمانم را با حرارت میزد.
سر صبحی دیدم مادرش را میبرد به تمنای وصال یار هر روزینش.
برگ خشکی نرگس کف دستانم بود دادمش دست نسیم تا رساند گل را به کف پای کسی که سپرد این دل را به تمنای نگاهی همچو کاهی، به ره بیراهی.