قلبش تندتند میزد. باورش نمیشد که چی شنیده، نه امکان نداشت آنها بخواهند اینچنین کاری بکنند. این کار خلاف قانون است. اونها نمیتوانند یک پسر ۱۵ ساله رو تنها رهاش کنند اون هم تو این قحطی. حتما از گرسنگی می مرد
پیتر داشت به چیزهایی که شنیده بود فکر می کرد
"یتیم خانه دیگر نمیتواند غذای این همه بچه را تامین کند. ما مجبوریم بچه های بزرگتر از ۱۴ سال را بیرون کنیم
_ولی ما نمیتوانیم همچین کاری بکنیم اونها هنوز بچه اند
_چاره ای نداریم آماندا الان دوساله که قحطی فراگیر شده، تا همین الان هم کلی تلاش کردیم که تونستیم نگهشون داریم
پاهای پیتر شل شده بود دیگر نمیتوانست بایستد. افتاد روی زمین، کارش تمام شده است، بزودی از گرسنگی در خیابان می میرد