چهار سال توی باشگاه کَسکِید بهعنوان کارگر رستوران کار کرده بودم. مثل سگ کار میکردم ولی پولش خوب بود؛ مخصوصاً بعد از مهمونیهای بزرگ. همیشه با شماره تلفنها و انعامهایِ زنهایی که میخواستن دخترهاشون رو ملاقات کنم برمیگشتم خونه. هیچوقت بهشون زنگ نزدم. چی میخواستم بگم؟ بگم «سلام، من پسری هستم که تمام شب ظرفهای کثیف مادرت رو اینطرف و اونطرف میبرده. دوست داری بعضی وقتها بریم بیرون؟»