«امروز یک روز قشنگ بارانی است».
حکیمی
گرگی که قرار بود لورت یا همان «شنلآبی» را به شهرت برساند، برای آنکه در قفس آهنینی که آدمها برایش در باغ وحش دستوپا کرده بودند، حوصلهاش سر نرود، خوب مطالعه میکرد، از این رو بهراحتی فریب هر چیزی را نمیخورد. حتی اگر آن چیز حرفهای سادهدلانه و توام با هذیان دختر کوچکی باشد که نوه شنلقرمزی بود و سعی داشت قهرمانی مادربزرگش را شخصا تجربه کند
amit
جهانی که سر جنگ دارد اما قدرت جنگیدن با آن را نداریم، بیشک جهانی است که از خوردن ما تغذیه میکند. در چنین مواقعی خرد حکیمانه به ما میگوید: راز بقا در برابر چنین جهانی این است که به آن خوراک نرسانیم.
amit
«بچهها سراسر روز را در باغهای بزرگ بازی میکنند. همه سرگرم تفریحند. پدرها صبح تا شام روزنامه وکتاب نمیخوانند، وقتی آنها را به شرکت در یک بازی کوچک دعوت کنی در جواب نمیگویند که: «کار دارم». اصلا آنجا بچهها، پدر و مادرشان را خود انتخاب میکنند و از مغازهها میخرند».
fereshteh