خیلی بد است که هیچ کجا خانهٔ آدم نباشد. خانه جای امنی است که در آن آرام میگیریم و به دلشورهها پشت میکنیم. خانه جایی است که در آن تغذیه میشویم، درمان میشویم، استراحت میکنیم، نیرو میگیریم و خود را برای روزی نو و نبردی نو آماده میکنیم. آن روزها من خانه نداشتم.
rzvmn
زور تنها زبانی بود که از کودکی یاد گرفته بودم. زور، حتی برای دوست داشتن، حتی برای رهایی بخشیدن.
rzvmn
امان از احساسات شوریدهٔ یک زن، که اگر مهارش به دست توانای عقل نباشد، ریشههایش را بر باد خواهد داد.
m-a
خلق و خوی پدرم با بالا رفتن سن، خشنتر و ناشکیباتر میشد. حرف زدن و کنار آمدن با او آسان نبود و بردباری بسیار میطلبید.
rzvmn
خیلی بد است که هیچ کجا خانهٔ آدم نباشد. خانه جای امنی است که در آن آرام میگیریم و به دلشورهها پشت میکنیم. خانه جایی است که در آن تغذیه میشویم، درمان میشویم، استراحت میکنیم، نیرو میگیریم و خود را برای روزی نو و نبردی نو آماده میکنیم. آن روزها من خانه نداشتم
مادر پسرک
کتابها کمکم دنیای پنهانی من شدند، جایی که در آن دست احدی به من نمیرسید و هیچ کس نمیتوانست به من بگوید چه فکر کنم و چه احساسی داشته باشم.
مادر پسرک
دوربینش را به دستم میداد تا عکس بگیرم. و این تجربهای غریب بود. ثبت یک لحظهٔ خاص. به توقف کشاندن یک موضوعِ در حال حرکت. به تصویر کشیدن اجزای زندگی. انگار دریچهای تازه از جایی دور به رویم گشوده میشد و مرا به درون راه میداد. عکاسی.
مادر پسرک