
narges
۲۳
روز و شب به تو فکر میکنم. تو ستاره راهنمای من در اين جهان ديوانه هستی.
narges
۱۷
صورتت يک ميليون رنگ مختلف داره. تو يک دلقکی!»
گفتم: «همه دلقک هستيم.
narges
۱۲
اين داستان زندگی ما بود: شورشهای کوچک، پيروزیهای جزئی، فرصت مختصری برای استهزای کسانی که به ما ستم میکردند، قايقهای کوچکی از اميد روی دريای عظيم ابهام، محروميت و ترس.
مهناز
۸
«قبل از تو هيچ وقت خوشبختی واقعی را نمیشناختم.»
narges
۷
بد آشپزی کردن به خودی خود نوعی گناه است
کاربر ۱۶۱۲۵۳۵
۴
جهانی درد در نفس خسته و طولانی پيرمرد بود.
narges
۲
میخواستم برود. نمیخواستم آن اسمها را به زبان بياورد. اينها خاطرات من بودند، هدايای کوچکی که میتوانستم در روزهايی که زندگی مرا در هم میشکست، بيرون بياورم و خودم را با آنها آرام کنم
narges
۲
پدرم چيز ارزشمند زيادی به ما نداده بود، ولی به ما ياد داد که کیبايد بترسيم. می توانستم به يک غريبه نگاه کنم و از روی فشار دادن فکهايش روی هم و يا نازک کردن چشمهايش، بگويم که هيجانات درونیاش دقيقآ کی به خشونت منجر خواهد شد.
☹
۲
از شنيدن صدای ناله برادرمان به خود میپيچيديم. آن موقع به سختی میتوانستم خواهرم را بشناسم: بيست سال پيرتر از بيست و چهار سال سنش به نظر میرسيد. میدانستم که بازتاب ترس او در چهره خود من هم ديده میشود. آنچه از آن وحشت داشتيم، داشت سرمان میآمد.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۲
بعضی وقتها زندگی يک سری موانع است، گذاشتن پايی جلوی پای ديگر مسئلهای بزرگ میشود.
سُهاد
۲
مردان اينجا تصوير همسرانشان را مانند طلسمی در برابر تاريکیها در دست میگيرند ـ عکسهای کثيف و مچالهای که مثل گنجی به آنها داده شده است. من به عکس نياز ندارم تا تو را جلوی خودم ظاهر کنم: فقط بايد چشمانم را ببندم تا صورتت، صدايت، بويت را به ياد بياورم و نمیدانی که اين چقدر آرامم میکند.
سُهاد
۲
گفت: «لطفاً. لطفاً بنشين.» به نظر میرسيد، از ديدن ترديدم ناراحت شده است، انگار مضطرب بودنم برايش نوعی توهين بود.
در حالیکه يک دستم روی قاب نقاشی بود، روی يک صندلی چوبی نشستم. نمیدانم چرا نشستن برايم آرامش بخش بود.
سُهاد
۲
يک لحظه به من زل زد و گفت: «لذت يک مکالمه کوچکو رو از من دريغ میکنی؟»
سُهاد
۲
ميل فيزيکی شديدی به دور ساختن خودش از ديگرانداشت، به اينکه تنها در خيابانهای تاريک باشد و به اينکه مجبور نباشد با کسی باشد.
سُهاد
۲
لحظهای خدا را شکر کرد که امشب تنها نيست و کسی را دارد که با او صحبت کند، يک محافظ انسانی در برابر زمان.
مهناز
۱
انگار که خوشحالی يک مفهوم علمی بود که صرفآ اثباتش ليو را خوشحال میکرد.
کاربر ۱۶۱۲۵۳۵
۱
«قبل تو هيچ وقت شادی حقيقی را نمیشناختم.»
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۱
هفته پيش يک نقاشی گوآش از من را تمام کرده بود. حالا دست به جيب بالايش زد. «تو رو با خودم میبرم.»
روی قلبم دست گذاشتم. «و من هم تو رو با خودم.»
سُهاد
۱
هيچ وقت در زندگیام به اندازه آن چند ثانيه احساس تنهايی نکرده بودم، ترس در گلويم چنگ میزد و سرنوشت خانوادهام بر دوشم سنگينی میکرد. به سمت اتاق مطالعه پدرم دويدم و کورمال کورمال داخل کشوی ميز بزرگش را گشتم و محتوياتش را به زمين ريختم
سُهاد
۱
اين را در حالت چهرهاش ديدم. و آن موقع فهميدم که چه کاری کردهام. او قدرتم را به يادم آورد و اينکه چقدر از آن قدرت در من مانده است که میتوانم با استفاده از آن بجنگم.
ادوارد، قسم میخورم وقتی برگردی يکبار ديگر همان دختری شوم که نقاشیاش را کشيدی.
سُهاد
۱
هر بار که در باز میشد لرزم میگرفت.
«خيلی شبيه به شماست.»
از اينکه میتوانست اين شباهت را ببيند غافلگير شدم. نمیخواستم با او موافقت کنم.
اينکه میتوانست من را در آن دختر ببيند، نشانه نوعی صميمت بود.
سُهاد
۱
در آن لحظه احساس دلتنگی برای همسرم را مانند يک درد واقعی حس میکردم. حالا تقريباً سه ماه از آخرين باری که نامهای از او داشتم میگذشت. تصوری از آنچه بر سرش آمده نداشتم. در اين حباب عجيب انزوا، تنها میتوانستم خودم را راضی کنم که خوب، سرزنده و جايی در دنيای واقعی است
سُهاد
۱
از آخرين باری که خبری ازت داشتم مدتها میگذرد. دعا میکنم جايت امن باشد. در لحظههای تاريک، به خودم میگويم که اگر در امنيت نباشی بخشی از وجودم مثل ارتعاش يک زنگ بسيار دور، آن را حس خواهد کرد.
چيز زيادی برای گفتن ندارم. اولين بار است که هيچ اشتياقی به نقش کردن دنيای اطرافم ندارم. هيچ لغتی مناسب به نظر نمیرسد. فقط بدان، همسر گرانبهايم، که ذهن و بدنم سالم است و فکر تو روحم را زنده نگاه داشته است.
سُهاد
۱
تاريخ نامه به دو ماه پيش بازمیگشت.
نمیدانم خستگی بود يا هيجانات مربوط به اتفاقات روز گذشته، من کسی نيستم که گريه کنم يا به سادگی گريه کنم؛ ولی نامه را با احتياط سر جايش گذاشتم، بعد سرم را روی دستهايم قرار دادم و در آشپزخانه سرد و خالی هقهق گريه سردادم.
سُهاد
۱
وقتی کارهايش رو به راه بود، شيرينترين مردی بود که میشد ديد، يک مرد خوشحال و شاد که همه چيز را زيبا میديد. وقتی کارها بد پيش میرفت، انگار که ابر تاريکی بر خانه کوچک ما سايه میانداخت.
سُهاد
۱
«فکر میکنی انجام اين کار برام راحته؟»
گفت: «نمیدونم. اين روزا اصلاً نمیشناسمت.»
اين حرفش مثل سيلی محکمی به صورتم بود. من و خواهرم به يکديگر زل زديم و حس کردم روی لبه پرتگاه پس و پيش میروم. هيچ کس مثل يک خواهر نمیتواند با آدم بجنگد: هيچ کس ديگر آسيب پذيرترين جاهای تو را نمیشناسد و بدون رحم و مروت به آنها شليک نمیکند.
سُهاد
۱
يک لحظه به او نگاه کردم و به آرامی يک دسته مو را از روی گونهاش کنار زدم. تکانی خورد، صورتش حتی در خواب هم مضطرب بود.
سُهاد
۱
شناختن اتاقش سخت نبود: فقط از زير در يکی از اتاقها نور بيرون میزد. بيرون در کمی ترديد کردم، بعد در زدم و آهسته گفتم: «هر کمندانت؟»
صدای قدمها، در باز شد، يک قدم عقب رفتم. يونيفرم تنش نبود، يک بلوز بدون يقه راهراه به تن داشت، يک کتاب دستش بود، انگار که مزاحم مطالعهاش شده بودم. نگاهم کرد، و به عنوان خوشآمد گويی لبخند نصف و نيمهای زد، عقب رفت تا داخل شوم.
سُهاد
۱
با صدای آرام و يکنواختی به حرفش ادامه داد. چيزی از من نپرسيد: انگار فقط میخواست گوش بدهم. میخواست بدانم که پشت يونيفرم و کلاهش آدم ديگری است. ولی تقريباً صدايش را نمیشنيدم. آرزو میکردم دنيای اطرافم نابود شود، تا آن کسی که بايد تصميم بگيرد من نباشم.
«به نظرت اگه تو موقعيت ديگهای همو میديديم، با هم دوست میشديم؟ ترجيح میدم مثبت فکر کنم.»
سعی کردم فراموش کنم که آنجا زير نگاه يک آلمانی نشستهام. آرزو میکردم، يک شیء بیجان باشم، بیاحساس، بدون درک.
«شايد.»
سُهاد
۱
«ترکت کرد، درسته؟»
آب دهانش را قورت داد. صورتش را از هر احساسی خالی کرد. «اين طور میشه گفت.»
راجر سرش را تکان داد. «نمیدونم. اين روزا مردم چشون شده؟ چرا نمیتونن فقط از چيزايی که دارن راضی باشن؟»
