
بریدههایی از کتاب دختری که رهایش کردی
۴٫۰
(۵۳)
روز و شب به تو فکر میکنم. تو ستاره راهنمای من در اين جهان ديوانه هستی.
narges
صورتت يک ميليون رنگ مختلف داره. تو يک دلقکی!»
گفتم: «همه دلقک هستيم.
narges
اين داستان زندگی ما بود: شورشهای کوچک، پيروزیهای جزئی، فرصت مختصری برای استهزای کسانی که به ما ستم میکردند، قايقهای کوچکی از اميد روی دريای عظيم ابهام، محروميت و ترس.
narges
«قبل از تو هيچ وقت خوشبختی واقعی را نمیشناختم.»
مهناز
بد آشپزی کردن به خودی خود نوعی گناه است
narges
جهانی درد در نفس خسته و طولانی پيرمرد بود.
کاربر ۱۶۱۲۵۳۵
میخواستم برود. نمیخواستم آن اسمها را به زبان بياورد. اينها خاطرات من بودند، هدايای کوچکی که میتوانستم در روزهايی که زندگی مرا در هم میشکست، بيرون بياورم و خودم را با آنها آرام کنم
narges
پدرم چيز ارزشمند زيادی به ما نداده بود، ولی به ما ياد داد که کیبايد بترسيم. می توانستم به يک غريبه نگاه کنم و از روی فشار دادن فکهايش روی هم و يا نازک کردن چشمهايش، بگويم که هيجانات درونیاش دقيقآ کی به خشونت منجر خواهد شد.
narges
از شنيدن صدای ناله برادرمان به خود میپيچيديم. آن موقع به سختی میتوانستم خواهرم را بشناسم: بيست سال پيرتر از بيست و چهار سال سنش به نظر میرسيد. میدانستم که بازتاب ترس او در چهره خود من هم ديده میشود. آنچه از آن وحشت داشتيم، داشت سرمان میآمد.
☹
بعضی وقتها زندگی يک سری موانع است، گذاشتن پايی جلوی پای ديگر مسئلهای بزرگ میشود.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
انگار که خوشحالی يک مفهوم علمی بود که صرفآ اثباتش ليو را خوشحال میکرد.
مهناز
«قبل تو هيچ وقت شادی حقيقی را نمیشناختم.»
کاربر ۱۶۱۲۵۳۵
هفته پيش يک نقاشی گوآش از من را تمام کرده بود. حالا دست به جيب بالايش زد. «تو رو با خودم میبرم.»
روی قلبم دست گذاشتم. «و من هم تو رو با خودم.»
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
هيچ وقت در زندگیام به اندازه آن چند ثانيه احساس تنهايی نکرده بودم، ترس در گلويم چنگ میزد و سرنوشت خانوادهام بر دوشم سنگينی میکرد. به سمت اتاق مطالعه پدرم دويدم و کورمال کورمال داخل کشوی ميز بزرگش را گشتم و محتوياتش را به زمين ريختم
Tuberosa
اين را در حالت چهرهاش ديدم. و آن موقع فهميدم که چه کاری کردهام. او قدرتم را به يادم آورد و اينکه چقدر از آن قدرت در من مانده است که میتوانم با استفاده از آن بجنگم.
ادوارد، قسم میخورم وقتی برگردی يکبار ديگر همان دختری شوم که نقاشیاش را کشيدی.
Tuberosa
هر بار که در باز میشد لرزم میگرفت.
«خيلی شبيه به شماست.»
از اينکه میتوانست اين شباهت را ببيند غافلگير شدم. نمیخواستم با او موافقت کنم.
اينکه میتوانست من را در آن دختر ببيند، نشانه نوعی صميمت بود.
Tuberosa
«در نهان از اين ايده خوشم میآيد که نقاشیای داشته باشم آنقدر قوی که بتواند بنيان يک زندگی مشترک را بلرزاند.»
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
چه جوری چيزايی که اول قسم میخوردی ناراحتت نمیکنن الان میتونن همه چيزای خوب رو از درون متلاشی کنن.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
«چند سال پيش مطالعهای انجام شد که نشون داد اگه فضای هر بچه رو از بيست و پنج به پونزده پای مربع کاهش بديد، بچهها خشنتر ميشن و تمايل کمتری به برقراری رابطه با هم خواهند داشت.
سعیده
«نمیخوام بدبين به نظر بيام، ولی فکر نمیکنی يکی از علتهايی که همه چيز تو ذهنت آنقدر خوبه اينه که اون مرده؟ هميشه وقتی يه چيزی زود قطع میشه عالیتره. صنعت سينما و هنرپيشههای جوون مردهاش، اين موضوع رو ثابت میکنه.»
لیلا یزدی
«ببين. میدونم احتمالاً بیمعنيه، ولی میشه پرونده رو فراموش کنيم؟ فقط برای يه شب؟» صدايش خيلی شکننده بود. «میتونيم دوباره فقط دوتا آدم باشيم؟»
لیلا یزدی
«تو رو خدا چه خبره؟» صدايم در حياط پيچيد.
کمندانت با تعجب از لحن من، نگاهی به طرفم انداخت: زن جوانی در حال عبور از گذرگاه ورودی مزرعه بود که کودکی در حال مکيدن انگشت به دامنش آويخته و نوزادی قنداق پيچ را به سينه خود میفشرد. شبکلاهم کمی کج شده بود، لباس خواب سفيدم آنقدر کهنه شده بود که به سختی میشد آن را از پوستم تشخيص داد. دعا کردم نتواند صدای تپش قلبم را که تقريباً به گوش میرسيد، بشنود.
او را مستقيم مورد خطاب قرار دادم: «مردانت به خاطر کدام گناه خيالی برای تنبيه ما آمدهاند؟»
فکر کنم از آخرين باری که از خانهاش بيرون آمده بود، هيچ زنی اينطور با او حرف نزده بود. سکوتی که محوطه مزرعه را فراگرفت، غرق در هول و هراس بود.
Tuberosa
لحن آرامش نشان میداد که او مردی نيست که از غيرمنتظرهها بهراسد.
Tuberosa
فقط برای يک لحظه بيش از آنچه ممکن بود انتظارش را داشته باشد، نگاهم را روی چشمان خيرهاش نگه داشتم. از پنجره میتوانستم خواهرم را ببينم که زخمهای اورلين را با دامنش پاک میکرد و سعی داشت خونريزی را قطع کند. سه سرباز آلمانی بالای سرشان ايستاده بودند.
حالا چشمهايم به تاريکی عادت کرده بود و میديدم که کمندانت در مسير اشتباه میرود. مردانش، با چشمان نامطمئن، منتظر بودند دستوری صادر کند.
Tuberosa
به هم زل زديم، کمندانت و من. خلاصه، حس میکردم جهان اطرافمان متوقف شده: میتوانستم صدای غرش تفنگها را کيلومترها دورتر در خط مقدم، سرفه خواهرم و حتی حرکت پر زحمت مرغهای استخوانیمان در مرغدانی را بشنوم. وقتی نگاهمان به يک ديگر افتاد که هر کدام بر سر يک حقيقت قمار میکرديم همه چيز محو شد. قسم میخورم میتوانستم ضربان قلبم را بشنوم.
«اين چيه؟»
«چی؟»
چراغ را بالا گرفت و ديوار با نور طلايی رنگ پريده کمی روشن شد: پرترهای که ادوارد اوايل ازدواجمان از من کشيده بود.
Tuberosa
«مادام فکر میکنم منظور خودمان را روشن کرده باشيم. صحبت ما هنوز تمام نشده. ولی امشب ديگر مزاحمتان نمیشوم.»
يک لحظه حيرتی که به سختی سرکوبش کردم را در صورت من ديد و من هم متوجه شدم که ديدن اين صحنه، حسی را در او ارضاء کرده است. شايد همين لحظه کافی بود که بفهمد سرنوشت بدی در انتظار خودم میبينم. او باهوش بود و محکم. بايد احتياط میکردم.
«آقايان!»
سربازانش با همان اطاعت کورکورانه هميشگی برگشتند و به سمت وسيله نقليهشان رفتند، يونيفرمهايشان مانند سايه سياهی در پس نور ماشينها به چشم میخورد. به دنبالش رفتم و بيرون در ايستادم. آخرين چيزی که شنيدم دستور حرکت به سمت شهر بود.
Tuberosa
«میخوای ژان رو ببرم؟»
بدنم شروع به لرزشی تشنج مانند کرده بود، انگار تازه فهميده بودم چقدر بايد میترسيدم. احساس میکردم پاهايم پر از آب است، و تمام نيرويش چکه چکه روی سنگفرشها میريزد. احساس کردم نياز شديدی به نشستن دارم. گفتم: «بله، فکر میکنم اينطوری بهتر باشه.»
Tuberosa
ايلن هنوز هم غرق در فکر بود. گفت: «اگه من میدونستم... سوفی چه جوری اينقدر شجاع شدی؟ خواهر کوچولوی من! کی تو رو اين شکلی کرد؟ وقتی بچه بوديم تو مثل يک موش بودی. يک موش کوچولو!»
مطمئن نبودم که جواب سؤالش را بدانم.
Tuberosa
و بيشتر ما همچنان عقيده داشتيم که جنگ در بدترين حالت، در عرض چندماه تمام خواهد شد. نشانههای کمی از وحشت جنگ چند مايل دورتر نمايان شد: ما به آوارگان بلژيکی که به زحمت از شهر ما میگذشتند غذا میداديم، مايملک آنها روی واگنهايی بود که حمل میکردند، برخی از آنها هنوز دمپايیها و لباسهايی که آخرين بار در خانه پوشيده بودند را به تن داشتند. گاهی اوقات، اگر باد از سمت شرق میوزيد، میتوانستيم صدای شليک تفنگها را در دوردست بشنويم.
Tuberosa
صدای غرشی که از فاصله دور میآمد، گويای درگيری بود.
«سوفی!»
«بله.» به آهستهترين شکل ممکن زمزمه میکرديم.
«هيچ وقت به اين فکر میکنی که چه اتفاقی میافته... اگه برنگردن؟»
آنجا در تاريکی دراز کشيده بودم.
به دروغ گفتم: «نه. چون میدونم بر میگردن. و نمیخوام آلمانها حتی يک ذره منو بيشتر بترسونن.»
گفت: «من فکر میکنم. بعضی وقتها يادم میره چه شکلی بود. به عکسش زل میزنم و هيچی يادم نمیياد.»
Tuberosa
حجم
۴۲۰٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۴۶۴ صفحه
حجم
۴۲۰٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۴۶۴ صفحه
قیمت:
۵۹,۰۰۰
تومان